آخرین روایت‌ها

نامه ای برای دوست
خاطرات
۱۷ سنبلهٔ ۱۴۰۵

نامه ای برای دوست

سلام بهترین دوستم، امید دارم هر کجا هستی، خوش و صحتمند باشی. هر چند ازت دورم ولی بیشتر از همیشه دوستت دارم و این فاصله‌ها از احساس من نسبت به تو نکاسته‌اند...

۳۹ ۱۱ ۳
در انتظار خورشید تابان
خاطرات
۱۶ سنبلهٔ ۱۴۰۵

در انتظار خورشید تابان

من دختر شانزده‌ساله‌ای در افغانستان هستم؛ با ریشه‌هایی در کوه‌های پرابهت بدخشان و روزهای سپری‌شده در کابل زیبا. گاهی فکر می‌کنم زندگی، قبل از اینکه جوان شویم، ما را پیر کرد؛ روحی سالخورده در بدن شانزده‌ساله.

۲۰ ۳ ۰
دو سال در مسیر یادگیری؛ از یک شاگرد تا همراه دختران دیگر
خاطرات
۱۲ سنبلهٔ ۱۴۰۵

دو سال در مسیر یادگیری؛ از یک شاگرد تا همراه دختران دیگر

ساعت ۱:۱۶ دقیقه شب به وقت افغانستان بود. درس‌هایم را مرور کرده بودم و هفته‌ی اول امتحانات تشریحی سطح دوم بین‌المللی را هم پشت سر گذاشته بودم. خسته بودم، اما ذهنم هنوز آرام نمی‌گرفت. با خودم گفتم: ....

۵۲ ۱۸ ۱
 در من هنوز نوری هست
خاطرات
۱۰ سنبلهٔ ۱۴۰۵

در من هنوز نوری هست

نمی‌توانم فراموش کنم، امیدی را که آن روز از هم‌پاشیده بود و رؤیاهایی را که از هم گسسته شده بود را می‌گویم.

۳۵ ۱۰ ۲