آیا تقصیرم دختر بودن بود؟
هیچکس نگفت دوست دارم. هیچکس نگفت اشک ریختی چون دلت گرفته بود. هر بار که ناراحت میشدم، میگفتند: «باز ناز نکن، چه کم داری؟ بچههای مردم فلان.» یاد گرفتم ساکت باشم. یاد گرفتم خودم را جمعوجور کنم تا مبادا باز هم دعوا بشود.
آخرین روایتها
نامه ای برای دوست
سلام بهترین دوستم، امید دارم هر کجا هستی، خوش و صحتمند باشی. هر چند ازت دورم ولی بیشتر از همیشه دوستت دارم و این فاصلهها از احساس من نسبت به تو نکاستهاند...
در انتظار خورشید تابان
من دختر شانزدهسالهای در افغانستان هستم؛ با ریشههایی در کوههای پرابهت بدخشان و روزهای سپریشده در کابل زیبا. گاهی فکر میکنم زندگی، قبل از اینکه جوان شویم، ما را پیر کرد؛ روحی سالخورده در بدن شانزدهساله.
دو سال در مسیر یادگیری؛ از یک شاگرد تا همراه دختران دیگر
ساعت ۱:۱۶ دقیقه شب به وقت افغانستان بود. درسهایم را مرور کرده بودم و هفتهی اول امتحانات تشریحی سطح دوم بینالمللی را هم پشت سر گذاشته بودم. خسته بودم، اما ذهنم هنوز آرام نمیگرفت. با خودم گفتم: ....
در من هنوز نوری هست
نمیتوانم فراموش کنم، امیدی را که آن روز از همپاشیده بود و رؤیاهایی را که از هم گسسته شده بود را میگویم.