در من هنوز نوری هست
نمی‌توانم فراموش کنم، امیدی را که آن روز از هم‌پاشیده بود و رؤیاهایی را که از هم گسسته شده بود را می‌گویم.

روزها عادی می‌گذشت، فکر می‌کردم زندگی همین است؛ هر روز به مکتب رفتن، درس‌خواندن و قدم‌به‌قدم نزدیک‌شدن به رؤیاهایمان، بدون هیچ دغدغه‌ای.

اما نه، زندگی هیچ‌گاه شبیه به رؤیاهایی که می‌بافتیم، نبود.

از خیال‌پردازی تا رؤیاها و حقیقت، فاصله‌ی زیادی‌ست.

چند سال پیش، زمانی که مکاتب بسته شد، کودکِ درونم درهم شکست، آن دختر شاد و سرحال دیگر با بار سنگینی از خاطرات و شکست‌های روحی بیدار می‌شد.

درست به یادم دارم، امیدی را که میان ناامیدی شکل می‌گرفت.

به یاد دارم دختری را که هر روز به امید شنیدنِ خبری بود که تا امروز هم آن خبر به گوش نرسیده است.

به یاد دارم، طوری که انگار همین دیروز بود.

قبل از آن هم من ضربه‌های روحی زیادی داشتم، بیماری‌هایی را پشت سر گذاشتم که هرکدام من را از پا درآورده بودند و این نیز غیرقابل‌تحمل بود.

درست، چندین ماه گذشت. در یکی از همان روزها برایم گفتند: مکاتب روز شنبه باز می‌شود. با ذوق و شوق، تمامِ کتاب‌هایم را طبق تقسیم‌اوقات گذشته‌مان تنظیم کردم و بی‌صبرانه منتظر روز شنبه بودم، اما واقعیت نداشت؛ آن خبر فقط یک حرف بود، یک دروغ بود.

گفتند: سالِ بعد با شرایط دیگری باز خواهد شد و درست پنج سال گذشت و هنوز هم باز نشده است.

کتاب‌هایم را دوباره داخل الماریِ اتاق گذاشتم و آن‌قدر گریستم که دیگر به هق‌هق افتاده بودم، نفسم بند آمده بود و جهان انگار برایم تاریک شده بود.

این اتفاق چیزی شبیه به زخمی‌ست دردناک و عمیق که هرقدر هم از آن بگذرد، باز هم جایش باقی می‌ماند. زخم‌ها خوب می‌شوند، اما جای زخم‌ها هرگز از بین نمی‌روند و انگار آن روزها خنجری بود که هر روز در درونِ من عمیق‌تر فرو می‌رفت و مرا عمیق زخمی می‌کرد.

بعد از آن همه اتفاق، گوشه‌گیر شده بودم؛ دختری تنها و دور از اجتماع، کمتر بیرون می‌رفتم، کمتر حرف می‌زدم، دیگر هیچ نمی‌خندیدم، فکر می‌کردم همه به من نگاه می‌کنند، همه به من حس دلسوزی دارند.

دلم پر از کلمات بود، پر از حرف بود، پر از احساساتی بود که قادر به بیان آن نبودم. من عاجز شده بودم، در برابر همه‌ی اتفاقات، زندگی خودم را ناتوان می‌یافتم. همه‌چیز رو به نابودشدن بود؛ خودم، درونم، احساساتم، رؤیاهایم، انگار تمامِ زندگی من رو به اتمام بود.

احساس خفگی می‌کردم، بی‌نهایت صبور بودم، اما صبرم به پایان رسیده بود. در تاریکی عمیق فرو رفته بودم، در یک سیاه‌چال که هیچ نوری نداشت. دیگر مطمئن نبودم چه می‌خواهم یا دنبال چه چیزی هستم.

احساس می‌کردم زندگی شبیه به جهنمی‌ست که هر روز بیشتر من را می‌سوزاند.

کسی از من نمی‌پرسید چه احساسی دارم، حالم چطور است.

یکی از همان شب‌ها، زمانی که ماه در آسمان می‌درخشید و ستاره‌ها نمایان شده بود، جرقه‌ای درونم روشن شد و من را وادار کرد که آرزو کنم، رؤیا ببافم و راه‌های جدید را امتحان کنم. شروع کردم به خیاطی‌کردن، اگرچه به آن علاقه‌مندی نداشتم، اما همان آغاز باعث شروع‌های دیگر شد.

من حرف‌هایم را با کلمات بیان کردم. احساساتم را در نقاشی‌هایم به تصویر کشیدم و شروع کردم به خواندنِ زبانِ مورد علاقه‌ام. کم‌کم وارد صنف‌های آنلاین درسی شدم و رؤیاهایم را از آنجایی که باقی‌مانده بود، ادامه دادم.

رمان نوشتم، شعر گفتم، آثار هنری خلق کردم، کتاب خواندم، برای خودم ارزش قائل شدم، جایگاه اجتماعی ساختم و حسی داشتم که هیچ‌گاه تجربه‌اش نکرده بودم.

زمانی که مدیران، اساتید و دوستانم برایم می‌گفتند: «خانم نویسنده، خانم هنرمند و دخترِ کتاب»، بی‌نهایت خوشحال می‌شدم؛ انگار بال‌هایم به پرواز درآمده بودند و من هم‌چون پرنده‌ای خوش‌پرواز و آزاد بودم.

هر بار که بیشتر من را تشویق می‌کردند، بیشتر خوشحال می‌شدم.

دفترچه‌ی نقاشی من، کتاب‌هایم و قلمم همه‌چیز من بود.

من راهی پیدا کرده بودم و خودم را از دنیایی که به من آسیب زده بود، نجات دادم؛ چون من مجبور بودم برای دردهایم تسکینی پیدا کنم.

مجبور بودم اشکی را که بی‌محابا چشمانم را پر می‌کرد، خودم پاک کنم.

امروز من جایی هستم که سال‌ها پیش فکر می‌کردم فقط یک حسرت باقی می‌ماند.

من هنوز به دنبال راه‌های جدید هستم، هنوز می‌جنگم و باز هم آرزو دارم.

و در پایان می‌خواهم بگویم که وقتی انسان چیزی را از ته دل بخواهد، هیچ احدی و هیچ شرایطی نمی‌تواند مانع باشد.

Taiba Rezaei

طیبه رضایی

• نویسنده

.

۳۵ بازدید ۲ نظرات

نظرات

منیژه نوری ۱۴۰۵/۶/۱۱

اگر بخواهم تو را در یک جمله وصف کنم اینطور خواهم گفت: و تو آن الماس‌ هستی که درد تراشیدن و خورد شدن را تحمل کرد تا به درخشیدن رسید. راهت روشن، قلمت سبز و دلت منور... به امید موفقیت های روزافزون تان بانو هنرمند!

سکینه ۱۴۰۵/۶/۲۴

موفق باشید خانم نویسنده.❤️