همیشه فکر میکردم بیپدری و یتیمی کمرشکن است؛ زندگی بدون پدر، آن هم وقتی دختر باشی، دختر افغان باشی و صدها رؤیا در سر داشته باشی. نگاه مردم، زخمزبانها، قضاوتها و نیتهای شوم بعضی از اطرافیان، هر کدام باری بودند که باید به دوش میکشیدم. اما من همیشه به این باور داشتم که با این فقدان، عمق درد را لمس کردهام. چون نتوانستم با این درد کنار بیایم، آن را به رنجی دائمی تبدیل کردم. بارها شکستم، بارها کمرم زیر بار مشکلات زندگی خم شد و بارها سرم به سنگ خورد، اما هیچگاه غرق نشدم و خودم را گم نکردم. باور داشتم منی که طعم تلخ این فقدان را چنین عمیق چشیدهام، دیگر هیچچیز نمیتواند مرا نابود کند یا از پا درآورد. کار کردم، درس خواندم، تلاش کردم و برای خودم رؤیا ساختم. با وجود همه مخالفتهای خانواده و با وجود بیپناهی، برای خودم هدفهای روزانه، هفتگی، ماهانه، سالانه و حتی پنجساله مینوشتم. از صنف ششم مکتب تا پایان دوره ماستری، هر بار که یکی از برنامههایم را تیک میزدم، احساس میکردم یک قدم دیگر به رؤیاهایم نزدیک شدهام. اما جای خالی پدر همچنان نه فقط گوشهای از قلبم، بلکه تمام وجودم را میآزرد. گاهی شبها، پیش از خواب، در دنیای ذهنم با یگانه پناه ازدسترفتهام گفتوگو میکردم و گاهی با هقهق گریههای دخترانه به خواب میرفتم. فکر میکردم تاریکتر از سیاهی رنگی وجود ندارد. من هر شب از دل این تاریکی عبور میکردم؛ بهویژه در شبهایی که صفحه نمایش لپتاپم روشن بود و من به تصویر یگانه عزیزم خیره میشدم. اما صبح روز بعد، دوباره نقاب دخترک قوی را بر چهره میزدم و کمر برای مبارزه با زندگی میبستم. در میان این کشمکش میان زندگی و من، درست پس از آنکه آخرین هدفی را که در صنف دوازدهم برای خودم نوشته بودم، با دفاع از پایاننامه ماستری تیک زدم، صفحه زندگیام ناگهان ورق خورد. بدون هیچ آمادگی قبلی، خودم را در لباس تأهل، در مسیر سفر و مهاجرت دیدم. در ظاهر، به گفته دوستانم، خوشا به حالم شده بود که کشور مردستیز را ترک میکنم و به جایی میروم که میتوان آزادی را زندگی کرد. اما برای من، این دو اتفاق بزرگ؛ یعنی تأهل و مهاجرت، چیزی کاملاً متفاوت از آن مفهومی بود که من در ذهن داشتم یا دوستانم برایش تعریف میکردند. این دو تغییر بزرگ کاری با من کردند که اکنون، پس از ده سال زندگی در مهاجرت، هنوز هم به دنبال تکههای گمشده خودم میگردم. گاهی صادقانه با خودم فکر میکنم: بله، گم شدی… عجب گم شدنی! برای من مهاجرت تنها تغییر مکان و ترک کشورم نبود؛ بلکه غرق شدن در دریای غربت و بیکسی بود. گاهی خودم را شبیه برگ درختی میبینم که از ریشه و ساقهاش جدا شده است و با وزش هر بادی، گاه از شمال به شرق و گاه از جنوب به غرب رانده میشود و زیر پای رهگذران له میشود. من هنوز هم، با وجود وضعیت امروز افغانستان، وقتی میشنوم کسی از وطن رخت سفر بسته است، بیاختیار چشمانم پر از اشک میشود. ممکن است ساعتها و حتی روزها ذهنم درگیر او باشد. برایش دعا میکنم و از صمیم قلب امیدوارم هیچگاه از این جدایی پشیمان نشود. چون من خوب میدانم که مهاجرت فقط ترک یک سرزمین نیست؛ گاهی ترک بخشی از وجود انسان است. گاهی سالها طول میکشد تا دوباره خودت را پیدا کنی، و گاهی حتی پس از یک دهه، هنوز در جستوجوی همان آدمی هستی که روزی بودی.
۱۶۲ بازدید
۵ نظرات
توسط شکریه رسولی
نظرات
خوشحالم که بخشی از نوشته های من فرصت دیده شدن پیدا کرد.ممنونم از EBA.
Biz afghan kadınlar her gün,her sabah kötü bir olay olur kokusuyla uyanan kadınlarız ve bu yaşadığımız korku bizim geleceğe adım atmamıza engelliyor her bir kadının geleceği olur hedefi olur biz yaşamak istiyoruz boş boş oda duvarlarına bakıp hayal kurmak istemiyoruz
کیف کردم از خواندم متن تان.و خیلی درد آور بود.
بسیار زیبا و عمیق نوشته شده است. هر سطر این نوشته از درد، استقامت و واقعیت زندگی حکایت میکند. امیدوارم هیچکس تلخی یتیمی و غربت را تجربه نکند. قلمتان سبز و ماندگار
Your journey and perspective are inspiring. May your stories continue to make a difference.