در انتظار خورشید تابان
من دختر شانزده‌ساله‌ای در افغانستان هستم؛ با ریشه‌هایی در کوه‌های پرابهت بدخشان و روزهای سپری‌شده در کابل زیبا. گاهی فکر می‌کنم زندگی، قبل از اینکه جوان شویم، ما را پیر کرد؛ روحی سالخورده در بدن شانزده‌ساله. هنوز روزهایی را به یاد دارم که همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید. من هم مانند هزاران نوشکفته، با گلی از امید پا به عرصه مکتب می‌گذاشتم و با شوق بسیار درس می‌خواندم. آینده زیبایی را در رویا می‌دیدم. اما یک روز، همه‌چیز تغییر کرد. روزی که طالبان آمدند؛ ناگهان زندگی بسیاری از مردم افغانستان رنگ دیگری گرفت. آن روزها در خاطراتم حک شدند و گویا روزگار اجازه فراموش شدن آن خاطرات را نمی‌دهد.

دو سال را غیرحضوری درس خواندم؛ دو سالی که پر از نگرانی، انتظار و سؤال بود. هر روز از خودم می‌پرسیدم: «آینده چه خواهد شد؟ آیا دوباره می‌توانیم با آرامش درس بخوانیم؟ آیا روزی خواهد رسید که دختران افغانستان بدون ترس و محدودیت به دنبال آرزوهایشان بروند؟» در میان تمام این نگرانی‌ها، پدرم تصمیم بزرگی گرفت. او نمی‌خواست من و خواهرانم از درس محروم شویم. برای همین، مادرم، خواهرانم و مرا به ایران فرستاد تا بتوانیم به تحصیل ادامه دهیم. شاید بسیاری از مردم فقط نتیجه را ببینند، اما هیچ‌کس نمی‌داند پشت آن تصمیم چه اندازه نگرانی، فداکاری و شب‌های بی‌خوابی پنهان بود.

روزهای ایران آسان نبود. برای پذیرفته شدن در مکتب، سختی‌های زیادی را پشت سر گذاشتیم، از آنجایی که در ایران برای مهاجران افغان سخت‌گیری‌های زیادی می‌کردند. روزهایی بود که دلتنگ می‌شدیم، روزهایی بود که خسته می‌شدیم و روزهایی بود که احساس می‌کردیم هیچ‌چیز آسان نیست. اما هر بار که به پدر و مادرم فکر می‌کردم، دوباره نیرو می‌گرفتم. آن‌ها برای آینده ما از آسایش خود گذشتند و هرگز نگذاشتند امید در دل‌های ما خاموش شود.

پس از یک سال زندگی و درس خواندن در ایران، برای تمدید ویزا به افغانستان برگشتیم. فکر کردیم پس از انجام کارهای اداری دوباره به ایران خواهیم رفت و درس‌هایمان را ادامه خواهیم داد. اما زندگی باز هم برخلاف انتظار ما پیش رفت. در همان روزها جنگ در ایران آغاز شد و دیگر نتوانستیم برگردیم. در ابتدا این اتفاق برایم بسیار دشوار بود. احساس می‌کردم دوباره باید خودم را با شرایط تازه‌ای سازگار کنم. اما تصمیم گرفتم تسلیم نشوم و راهی برای ادامه دادن پیدا کنم.

بعد از بازگشت به افغانستان، در یک مدرسه اسلامی دخترانه شامل شدم و صنف دهم را در آنجا سپری کردم. اگرچه در آغاز فکر می‌کردم سازگار شدن با محیط جدید برایم دشوار خواهد بود، اما خیلی زود مدرسه به یکی از زیباترین فصل‌های زندگی‌ام تبدیل شد. در آنجا دوستانی پیدا کردم که هنوز هم یادشان لبخند را بر لبانم می‌آورد.

ما فقط هم‌صنفی نبودیم، بلکه مانند یک خانواده کوچک بودیم که هر روز ساعت‌ها را در کنار هم سپری می‌کردیم. با هم می‌خندیدیم، شوخی می‌کردیم، از آرزوها و نگرانی‌هایمان حرف می‌زدیم و لحظه‌هایی می‌ساختیم که هرگز از خاطرم نخواهند رفت.

در زنگ‌های تفریح و وقت‌های خالی، بازی مافیا، جرئت و حقیقت و دستکان از سرگرمی‌های همیشگی ما بود. گاهی آن‌قدر غرق بازی و خنده می‌شدیم که فراموش می‌کردیم چقدر زمان گذشته است. بعضی روزها نیز با هیجان از رستورانت غذا سفارش می‌دادیم و دور هم می‌نشستیم. شاید این لحظه‌ها برای دیگران ساده به نظر برسد، اما برای من گنجینه‌ای از خاطرات شیرین است که هنوز هم در قلبم زنده‌اند. گاهی فکر می‌کنم در میان تمام سختی‌هایی که تجربه کرده‌ام، خداوند این لحظه‌های شیرین را در زندگی‌ام گذاشت تا فراموش نکنم که حتی در دشوارترین روزها نیز می‌توان دلیل‌هایی برای شادی پیدا کرد.

امسال نیز برای ادامه تحصیل به مدرسه اسلامی دیگری منتقل شدم. اکنون روزهایم پر از درس و تلاش است. صبح‌ها در مکتب غیرحضوری ستارگان زیرک درس می‌خوانم و بعدازظهر به مدرسه می‌روم. گاهی خسته می‌شوم، اما هر بار به یاد می‌آورم که آموزش و یادگیری همان چیزی است که برایش این همه راه را پیموده‌ام. شاید مسیر زندگی من مانند بسیاری از هم‌سن‌وسالانم نبوده باشد. روزهای دشوار، جابه‌جایی‌ها، نگرانی‌ها و تغییرات زیادی را تجربه کرده‌ام. اما در کنار تمام این‌ها، همیشه سعی کرده‌ام نعمت‌هایی را که خداوند به من داده است، فراموش نکنم.

من از خداوند سپاسگزارم که خانواده‌ای مهربان و فداکار نصیبم کرده است. پدر و مادرم هیچ‌گاه نگذاشتند احساس کنم از چیزی محروم هستم. آن‌ها با تمام توان برای آینده ما تلاش کردند و هنوز هم بزرگ‌ترین حامیان زندگی من هستند. هرگاه به اطرافم نگاه می‌کنم، به یاد نوجوانان بسیاری می‌افتم که در شرایط بسیار دشوارتری زندگی می‌کنند؛ کسانی که گاهی حتی نان کافی برای خوردن یا امکانات لازم برای درس خواندن ندارند. این موضوع به من یاد داده است که بیشتر شکرگزار باشم و قدر داشته‌هایم را بدانم.

هر مرحله از این راه به من آموخته است که حتی وقتی شرایط مطابق خواسته‌هایم پیش نمی‌رود، باز هم می‌توانم ادامه بدهم و برای آرزوهایم بجنگم. من همیشه خوش‌شانس بوده‌ام که خانواده‌ای دارم که در سخت‌ترین لحظات کنارم ایستاده‌اند. پدرم، مادرم، خواهرانم و برادرم همیشه مرا تشویق کرده‌اند. وقتی ناامید می‌شدم، آن‌ها به من یادآوری می‌کردند که هیچ سختی همیشگی نیست.

اما در میان تمام این اتفاقات، چیزی که بیشتر از همه قلبم را به درد می‌آورد، رنج مردم افغانستان است. هر بار که خبرهای تلخ را می‌شنوم، احساس می‌کنم بخشی از قلبم زخمی می‌شود. وقتی از درد و رنج زنان افغان و خستگی مردمانش مطلع می‌شوم، غم عجیبی وجودم را فرا می‌گیرد. به‌ویژه از زمانی که داستان زنان هرات را شنیدم، این اندوه بیشتر با من مانده است. گاهی ساعت‌ها به آن‌ها فکر می‌کنم؛ به مردمانی که با وجود تمام سختی‌ها هنوز زندگی می‌کنند، مبارزه می‌کنند و امید را از دست نمی‌دهند.

شاید به همین دلیل باشد که بزرگ‌ترین آرزوی من فقط برای خودم نیست. من آرزو دارم روزی تمام مردم افغانستان آزاد باشند. آرزو دارم هیچ دختری به خاطر دختر بودن از درس، رویا و آینده محروم نشود. آرزو دارم مردم کشورم روزی در آرامش زندگی کنند و دیگر هیچ پدر و مادری برای آینده فرزندانشان با ترس و نگرانی شب را به صبح نرسانند.

من هنوز در افغانستان زندگی می‌کنم، در سرزمینی که با تمام دردهایش دوستش دارم؛ سرزمینی که گاهی آینده‌اش برایم مبهم به نظر می‌رسد، اما هیچ‌گاه نتوانسته است عشق مرا از قلبم بیرون کند. اگر از من بپرسند که خودت را چگونه معرفی می‌کنی، خواهم گفت: «من دختری هستم که عاشق وطنش است؛ دختری که گاهی در این وطن آینده‌ای روشن نمی‌بیند، اما هنوز امید را رها نکرده است.»

شاید امروز همه‌چیز آن‌گونه که آرزو دارم نباشد، اما من باور دارم که روزی خورشید، روشن‌تر از همیشه، بر آسمان کشورم خواهد تابید. آن روز ممکن است دور باشد یا حتی نیاید، ولی هیچ‌چیز از باور من کم نمی‌کند. وقتی آن روز برسد، من با افتخار خواهم گفت که در تمام سال‌های بلوا هنوز به روشنایی ایمان داشتم.

Haida Mehta Rashidi

هایده مهتا رشیدی

• نویسنده

.

۲۰ بازدید ۰ نظرات

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک می‌گذارد!