نامه ای برای دوست
سلام بهترین دوستم، امید دارم هر کجا هستی، خوش و صحتمند باشی. هر چند ازت دورم ولی بیشتر از همیشه دوستت دارم و این فاصله‌ها  از احساس من نسبت به تو نکاسته‌اند.

خیلی دلتنگتم دوست عزیزم، دلم تنگ شده برای روز‌های که ساعت‌ها باهم درد دل می‌کردیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم. همه آن مشکلات زندگی را با همدیگر در میان می‌گذاشتیم و باهم حل میکردیم. چی سخت است این روز‌ها برای من؛ تو از من دوری و من بدون تو مانده‌ام. به تنهایی از عهده بار سنگین مشکلات زندگی بر نمی‌آیم.

هرگز یادم نمی‌رود روزهای خوب و بدی که باهم گذراندیم. یادش بخیر روزهای که با هم مکتب می‌رفتیم و می‌آمدیم. خانه یکدیگر می‌رفتیم و اگر حتی یک روز همدیگر را نمی‌دیدیم حال‌مان بی‌حد بد می‌شد، گویا چیزی را گم کرده بودیم. اما چی کنیم؟ مجبوریم به سازی که زندگی می‌زند برقصیم. حالا باید با این همه دلتنگی کنار بیایم و اگر بتوانم بعد پنج الی شش ماه تو را بیبینم خیلی خوشبختم.

می‌فهمی رفیق!
بدون تو خیلی تنها هستم، تو بهترین اتفاق زندگی من بودی، کاش می‌بودی و وقتی ناامید می‌شدم می‌گفتی شکیلا بلند شو. این روزها ماندنی نیستند. من و تو قول رسیدن به رویاهای‌مان را داده‌ایم، وقتی گریه می‌کردم در آغوشت می‌گرفتی، وقتی خنده می‌کردم با من می‌خندیدی، وگاهی هم که باهم جنگ می‌کردیم از بس که دلتنگت می‌شدم، همیشه بهانه‌ای برای دوباره حرف زدن با تو پیدا می‌کردم.

تو تنها دوستی بودی که واقعا برایم دوست بود، بزرگان می‌گویند: «دوست واقعی کسی است که در هر شرایط خوب و بد، غم و شادی کنار ما باشد.» تو از همان نوع بودی رفیق.

نمیدانم تو چه چیزی خاصی داشتی که من اینقدر وابسته‌ات شدم. مثل خواهرم دوستت دارم. وقتی با تو هستم کاملا راحت‌ام، وقتی با تو هستم فکر می‌کنم نه غمی وجود دارد و نه دنیایی. تو اولین کسی استی که من واقعا فکر می‌کنم نامش را می‌توان گذاشت دوست. با تو معنی واقعی دوست را فهمیدم.
این روزها وقتی مشکل برایم پیدا می‌شود و با سختی‌های زندگی روبرو می‌شوم، با حرف‌های هفت و هشت سال پیش تو خودم را آرام می‌کنم 

مرسی که هستی. بهترین اتفاق زندگی‌ام، بمانی برایم.

از وقتی که در های مکتب بسته و رویا های‌مان نابود شدند، از همدیگر خیلی دور شدیم. رفیق، آن زمان‌های که مکتب می‌رفتیم دلیلی برای دیدن یکدیگر داشتیم، بعد از آن دیگر به آسانی همدیگر را دیده نمی‌توانستیم. با اتفاقی که در کشور ما رخ می‌داد، هراس و ترس فامیل ما بیشتر می‌شد که مبادا بلایی سر ما بیاید. مجبور به حبس ما در خانه می‌شدند. ما هم از یک سو فامیل را درک می‌کردیم و از سوی دیگر دل‌های ما شکسته و شکسته تر می‌شدند. مجبور به خانه نشستن بودیم که خدای نکرده لکه‌ی ننگ برای فامیل مان نشویم. خیلی به ندرت می‌توانستیم همدیگر را بیبینیم، دوست‌های که حداقل روز یک بار همدیگر را حتما می‌دیدند، حالا ماه یک بار هم نمی‌توانستند. 

وقتی یک سال از آمدن طالبان گذشته بود، ما به ولایتی دیگری رفتیم و مدت دو سال همدیگر را ندیدیم. خیلی دلم برایت تنگ می‌شد فقط بالشت من شاهد گریه‌های بی‌صدایم برای تو بود. عزیزم، دختران دیگر را می‌دیدم که با دوست های شان قصه می‌کنند و باهم این سو و آن سو می‌روند، یاد روز های مکتب می‌افتادم ، دلم پاره پاره می‌شد.

یادت است؟ که بعد از دو سال برای چند روزی برگشتم کابل، با امید کمی رفتم سراغ خانه‌ی قدیمی تان وقتی از راه دور دروازه خانه تان را دیدم قلبم تند تند می‌زد، واقعا فکر می‌کردم خواب می‌بینم؛ بعد دو سال......

نزدیک خانه‌تان شدم دروازه را تک تک کردم، فرد بیگانه‌ی دروازه را باز کرد وقتی اورا دیدم فکر کردم رفتی و دیگر آنجا زندگی نمی‌کنی، ولی وقتی از او پرسیدم همسایه‌تان است؟ گفتی: «بلی» پیش رفتم و دیدم که خودتی؛ دست‌هایت را می‌شستی. با دیدن من خشکت زد، در جایت ایستاده ماندی در حالی که قطرات آب از دستت می‌چکید سمت من دویدی و گفتی: « آمدی بلاخره؟» وای خدا باورم نمی‌شد، همدیگر‌ را در آغوش گرفتیم، آغوشی که دوسال از همدیگر دور بود.

آرزو می‌کنم روزی برسد که باهم دوباره یکجا مکتب برویم، مثل قدیم بخندیم، غم‌های زندگی را به هم بگوییم تا کمی دل‌های‌مان خالی شوند، کاش همه چیز مثل قدیم شود. چون خیلی چیزها برای گفتن دارم؛ قصه‌ی چند ساله را در دلم نگهداشته‌ام برای روزی که همه چی آرام شود و من و تو بازم باهم بخندیم و بنالیم. 

 اگر گاهی بخاطر کدام حرفم ناراحت شدی امیدوارم مرا ببخشی.

رفیق! این نامه را از ته دلم به تو نوشتم، از نزدیک که نمی‌بینمت و نمی‌توانم بگویم که چقدر دلتنگت شده‌ام، خواستم با نوشتن، کمی درد‌هایم را از دلم بیرون کنم.
Shakila Haidary

شکیلا حیدری

• نویسنده

من دختری از افغانستان هستم که هنوز به قدرت آموزش، امید و رویاها باور دارم. این نوشته، یادگاری از روزهایی است که مکتب برای ما خانهٔ آرزوها بود.

۳۹ بازدید ۳ نظرات

نظرات

raya ۱۴۰۵/۶/۱۷

so nice letter :)

Hajera ۱۴۰۵/۶/۱۷

خیلی عمیق زیبا و پر از احساسات قشنگ 🤍

شکیلا حیدری ۱۴۰۵/۶/۲۱

سلام و ارادت نثار شما باد هم نام من! واقعن وقتی نام خودم را (شکیلا حیدری) می بینم خیلی ذوق می کنم و آروزی دارم که شما ر یک بار از نزدیک ببینم. چون دو تا داستانی که نوشته ای هر دویش با داستان زندگی حال و گذشته من هم شباهت دارد. واقعن نمی دانم کی هستی و در کجایی از سرزمینی ولی هر جایی که هستی دردی که مه دارم ر در داستان هایت خیلی شگفت انگیز بیان کرده و وقتیکه داستان های تان را می خوانم. قلبم یک تکانی می خورد که این شخص کی باشد که داستان ما یکی است. در هر عرصه ای زندگی برایتان آرزوی موفقیت دارم شکیلا جان! با احترام، شکیلا حیدری