آیا تقصیرم دختر بودن بود؟
هیچ‌کس نگفت دوست دارم. هیچ‌کس نگفت اشک ریختی چون دلت گرفته بود. هر بار که ناراحت می‌شدم، می‌گفتند: «باز ناز نکن، چه کم داری؟ بچه‌های مردم فلان.» یاد گرفتم ساکت باشم. یاد گرفتم خودم را جمع‌وجور کنم تا مبادا باز هم دعوا بشود. اما عجیب بود. هرچقدر ساکت‌تر شدم، بیشتر احساس گناه کردم. انگار اگر اتفاق بدی افتاد، حتماً من کاری کردم. اگر مامان گریه می‌کرد، لابد من ناراحتش کرده بودم. اگر بابا فریاد زد، لابد من زیاده‌روی کردم.

کلماتشان مثل خنجر بود؛ نه آن خنجری که یک بار فرو می‌رود و تمام، بلکه خنجری که هر روز، هر ساعت و هر بار با صدای بلند یا حتی با سکوتی معنادار، تکه‌ای از جان را می‌برد. می‌گفتند:
«دختر باید مثل فلان کس باشد، تو چرا این‌طوری؟»
یا:
«آن‌قدر ناز نکن. بزرگ شدی، عقلت را به کار بگیر.»
«از تو چیزی درنمی‌آید. زیادی حساس شدی. همه این شرایط را دارند، فقط تویی که ساز مخالف می‌زنی.»

هیچ‌کس نمی‌دید که همین جمله‌ها چطور پوست و روان او را می‌خراشیدند. همه‌چیز در ظاهر عادی بود: یک خانواده، یک خانه و یک دختر؛ ولی در درون او، هر واژه‌ای مثل آجر روی آجر، یک دیوار می‌ساخت بین خودش و خودش. دیگر خودش را باور نداشت. هر وقت می‌خواست حرفی بزند، یک صدای آشنا در ذهنش می‌پیچید: «تو چه می‌فهمی؟» و همان‌جا دهانش بسته می‌شد.

وقتی خانواده به جای عشق، واژه‌های سرد و زخمی هدیه می‌دهند، دختر یاد می‌گیرد که کلمات می‌توانند خطرناک‌تر از سیلی باشند. یاد می‌گیرد خودش را سانسور کند؛ که برای زنده ماندن باید بی‌صدا زندگی کرد.

گاهی کلماتشان از خودشان هم بیشتر درد داشت؛ نه چون بلند بود، بلکه چون دقیق بود، مثل تیری که درست به جای درست بخورد؛ جایی که دختر هنوز نساخته بود، هنوز امنش نکرده بود. «اگر نمی‌توانی آن‌طور که ما می‌خواهیم باشی، بهتر است هیچ‌چیز نگویی. این همه دختر هست، چرا فقط تویی که همیشه مشکل داری؟ بس کن دیگر، آدم را خسته می‌کنی با این احساسات بی‌موردت.»

در جمع ساکت شد، در خلوت فرو ریخت، روی کاغذ نفس کشید. در دلش نوشت: «کاش یک بار، فقط یک بار، یکی از آنان می‌پرسید که واقعاً چه شده؛ نه برای قضاوت، نه برای مقایسه، فقط برای شنیدن.» ولی کسی نپرسید و این‌طوری دختر آن‌قدر خودش را خورد تا هیچ باقی نماند، جز تصویری بی‌صدا از دختری که می‌توانست خیلی چیزها باشد، اگر فقط کمی شنیده می‌شد…

نوجوانی من با بیدار شدن درد بود؛ نه آن دردی که در زانوها یا کمر احساس می‌شود، بلکه دردهای پنهان در قلب، در تاریکی ذهن، در چشم‌هایی که آرام‌آرام فهمیدند: خانه‌ای که باید پناه باشد، خراش است.

اولین زخم‌ها کلامی بودند؛ نه فریاد، نه دعوا، بلکه همان جمله سرد و بی‌احساس: «هیچ‌وقت از تو چیزی درنمی‌آید.» آن‌قدر تکرار شد که کم‌کم خودم باورم شد. از خودم فاصله گرفتم، از رویاهایم، از صدای درونم که هنوز نجوای زندگی داشت. وقتی از مادرم محبت خواستم، سکوتش مثل قفل آهنی بر دلم نشست. وقتی از پدرم احترام خواستم، خنده تمسخرآمیزش مثل سیلی بود که آرام در روحم فرو می‌رفت و هیچ‌کس را خبر نمی‌کرد. من یاد گرفتم در سکوت بسوزم. یاد گرفتم درد را به زبان نیاورم، چون وقتی از دردم گفتم، گفتند: «نوجوانی است، لوس‌بازی است، بزرگ می‌شوی، یادت می‌رود.» ولی من بزرگ شدم و یادم نرفت.

گاهی من فکر می‌کردم نکند زیادی‌ام؟ نکند بودنم اضافه است؟ چون همیشه یا نادیده گرفته می‌شدم یا دیده می‌شدم، فقط وقتی که اشتباهی کرده بودم. آغوش نبود، تحسین نبود؛ فقط باید دختر خوبی می‌بودم، بدون اینکه هیچ‌وقت کسی معنی خوب بودن را توضیح بدهد.

دختر خوب؟ یعنی ساکت باش، یعنی نپرس، یعنی چیزی را حس نکن، یعنی بخند وقتی دلت گریه می‌خواهد، یعنی کاری نکن خانواده ناراحت شوند، حتی اگر آن خانواده هر روز تو را ناراحت می‌کند.

هیچ‌وقت کسی نگفت تو مقصری چون دختری، اما من این جمله‌ها را از نگاه‌ها فهمیدم، از سکوت بعد گریه‌هایم، از حرف‌های مادرم که با ترس می‌گفت: «صدایت درنیاید، مردم چه می‌گویند؟» در میان تمام آن حرف‌ها، بغضی چون داغ گلویم را می‌فشرد. چاره‌ای نبود؛ باید سکوت می‌کردم. سکوتی که هیچ‌کس نفهمید پشت آن، درونم پر از فریاد است.

گاهی در تنهایی شب، در تاریکی اتاقم، آن فریادهای خفه‌شده از گوشه‌گوشه وجودم بیرون می‌زدند. می‌خواستم بگویم که خسته‌ام… از مقایسه کردن، از شنیدن «آن پسر بود، فرق دارد»، از اینکه هر کاری می‌کردم یا زیادی بود یا کافی نبود.

در مدرسه نقاب زدم، در جمع خندیدم، بلند حرف زدم، حتی گاهی شوخی کردم؛ چون کسی نباید می‌فهمید که شب‌ها تا ساعت‌ها نمی‌خوابم، که از خودم می‌ترسم، که از خانواده بیشتر از غریبه‌ها زخم خورده‌ام.

و هیچ‌کس نفهمید، چون زخم‌های کلامی کبود نمی‌شوند؛ فقط بزرگ می‌شوند، ریشه می‌زنند توی باورهای آدم و سال‌ها بعد، وقتی عاشق می‌شوی یا اعتماد می‌کنی، از زیر خاک، دردت سر درمی‌آورند.

یک روز بی‌هوا دیگر نتوانستم ساکت بمانم. واژه‌ها از لب‌هایم پریدند، مثل پرنده‌هایی که مدت‌ها در قفس بودند. به مادرم گفتم: «من خسته‌ام از اینکه فقط وقتی اشتباه کردم نگاهم کردی، از اینکه همیشه مقایسه‌ام کردی، از نمی‌دانم گفته‌هایت. من نمی‌خواهم دختر بی‌صدایت باشم.» او فقط نگاهم کرد، با همان چشم‌های سرد همیشگی‌اش و گفت: «زیادی حرف می‌زنی، از خودت بی‌ادبی درمی‌آوری.»

برای اولین بار نه ترسیدم، نه عقب کشیدم. چیزی در وجودم شروع به سوختن کرده بود؛ آتشی خاموش‌نشدنی که از زخم‌ها شعله گرفته بود. با خودم گفتم اگر قرار است به خاطر ساکت بودن درد بکشم، حداقل به خاطر حرف زدن و جنگیدن درد بکشم.

می‌خواستم بگویم که چرا باید همیشه خودم را جمع‌وجور کنم؟ هیچ‌وقت نمی‌توانستم درست باشم. هر حالتی از من ایراد داشت و من کم‌کم باورم شد که اشکالی دارم، که شاید واقعاً بودنم همین‌طور که هست کافی نیست. و این فکر سال‌ها مثل یک قفل به دنیای من بسته شد تا رسیدم به سن بلوغ…

بدنم تغییر می‌کرد، احساساتم نسبت به خودم فرق کرده بود. تازه داشتم یاد می‌گرفتم که نگاه کردن به آینه یعنی چه… که شاید، فقط شاید، دلم بخواهد از خودم خوشم بیاید. اما این‌بار قضاوت‌ها تیزتر بودند، نگاه‌ها سنگین‌تر، جمله‌ها دردناک‌تر.

«این چه وضع آرایش است؟ لباست را عوض کن، زشت است! برای چه کسی داری خودت را درست می‌کنی؟»

من نمی‌دانستم برای چه کسی؛ شاید برای خودم. که بتوانم چند دقیقه با آینه آشتی کنم، که در جمع احساس زشتی و خجالت نکنم. ولی هر بار کمی آرایش می‌کردم یا یک لباس رنگی می‌پوشیدم، صدای مخالفت می‌آمد و آن مخالفت نه فقط از بیرون، که کم‌کم از درون خودم هم شروع شد.

از آن روز به بعد شروع کردم به نوشتن روی کاغذ؛ هرچه نمی‌توانستم بگویم، فریاد می‌زدم و همان‌جا بود که آن تکیه‌گاهم را پیدا کردم… یک دفتر خاکستری که از کتاب‌فروشی محله خریده بودم. وقتی دلم جوری گرفته بود که رعد آسمان زیباتر از احساس تیری بود که در بدن من بود، وقتی که جوری پر بودم که دلم هوای پشت‌بام خانه را می‌کرد، وقتی که فقط یک بغل همه‌چیز را درست می‌کرد و من نگاهم به در بود، کلمات شدند همدرد من و هیچ‌کس نبود جز این صفحه‌ها.

خلاصه، نوجوانی‌ام نه با آزادی شروع شد، نه با کشف؛ نوجوانی‌ام میدان جنگی بود که هر روز باید زنده می‌ماندم. خانه‌ام جایی نبود که از مدرسه به آن پناه ببرم؛ جایی بود که از آن نجات پیدا می‌کردم.

کلام‌ها، تحقیرها، نادیده گرفتن‌ها مثل طناب باریک دور گردنم حلقه می‌زدند. وقتی لب به اعتراض باز می‌کردم، جواب می‌شنیدم، نه گوش. می‌گفتند: «این حرف‌ها برای بچه‌سوسول‌هاست، تو ناز نداری، عقل داری.»

اما عقل زخم نمی‌پوشاند و صبر نجات نمی‌دهد. طغیانم بی‌صدا بود؛ نه جیغ زدم، نه دعوا کردم، فقط تصمیم گرفتم سکوت نکنم. هر شب بدون آن‌که کسی بفهمد، کاغذها شدند دیوارهایی که اجازه می‌دادند بدون ترس حرف بزنم. نه پدرم، نه مادرم، هیچ‌کدام نمی‌دانستند چه در ذهنم می‌گذرد، اما هر کلمه‌ای که می‌نوشتم، تکه‌ای از خودم بود که از زیر آوار نجات می‌دادم.

فروپاشی همین است؛ وقتی دیگر نمی‌جنگی، نه چون تمام شده، بلکه چون چیزی برای جنگیدن نداری؛ نه رویا، نه واژه، نه امید. همه‌چیز خاموش شد و من شدم تکه‌ای بی‌صدا در خانه‌ای که هنوز اسمش خانه بود، اما بوی خاکستر می‌داد.

می‌گویند خانواده همیشه دوستت دارد، می‌گویند اگر دختری رنج بکشد، باز هم باید نجیب بماند. اما هیچ‌کس نگفت دختری که سال‌ها تحقیر شده، دختری که شنیده نشده، دختری که عشق ندیده، یک روز ممکن است با همان زبانی که با او سخن گفته‌اند پاسخ دهد. دختر با همان کلمات زخم می‌زند.

من؟ من هم آری، آسیب زدم؛ با نگاه‌هایی که پر از نفرت بودند، با سکوت‌هایی که به جای گریه به نفرین شبیه بودند، با بیرون زدن از خانه، با بستن «در» طوری که انگار داشتم گذشته‌ام را می‌کوبیدم، گاهی با جمله‌هایی که هنوز هم بعد از گفتنشان از خودم بیزارم.

نمی‌خواستم زخم بزنم، ولی زخمی که در من سال‌ها جوش خورده بود، بالاخره سر باز کرد و درد وقتی راه گریه ندارد، با خشم بیرون می‌زند. مادرم از آن روز بیشتر ساکت شد، پدرم کمتر نگاهم کرد. شاید دلشان شکست، شاید فقط از من ناامید شدند، ولی مهم نبود؛ چون سال‌ها دل من را شکستند و از من ناامید شده بودند، بی‌آن‌که حتی ببینند چه دختری دارند از دست می‌دهند.

آری، گاهی من آسیب زدم، ولی هیچ‌وقت آغازگر نبودم. زخم‌هایی که به دیگران زدم، زخم‌هایی بودند که اول به من خوردند.

گاهی فکر می‌کنم شاید اگر صدایم را زودتر می‌شنیدند، دیگر نیازی نبود آن‌قدر فریاد بزنم… و دیگر آن‌قدر بی‌رحمانه سکوتشان را پس بدهم.

گاهی شب‌ها قبل از خواب، دیالوگ‌هایی که گفته بودم توی سرم پخش می‌شدند؛ با همان لحن، با همان شدت، با همان خشم و بعدش یک سکوت عمیق، یک تهی مطلق که از تویش فقط یک جمله بیرون آمد: «من بد بودم.»

نمی‌خواستم زخم بزنم، نمی‌خواستم مادرم را با حرف‌هایم بلرزانم، ولی لرزاندن من را. سال‌ها تماشا کردند سقوط من را، چطور از یاد رفته بود؟

با این حال… عذاب وجدان مثل خوره افتاد به جانم. دختر خوبی نبودم؛ نه آنی که آن‌ها می‌خواستند، نه آنی که خودم را دوست داشته باشم.

بعد از هر دعوا، هر طغیان، حتی اگر حق با من بود، باز ته قلبم می‌سوخت؛ نه چون اشتباه کرده بودم، بلکه چون هنوز ته وجودم چیزی می‌گفت: «تو باید سکوت می‌کردی، تو دختری.» با اینکه می‌دانستم سکوتم سال‌ها باعث شد له بشوم، ولی باز وقتی یک بار برای خودم ایستادم، شبش از شدت درد گناه در خودم مچاله شدم. نمی‌دانم چرا در این فرهنگ، هر وقت دختری از خودش دفاع می‌کند، احساس ظالم بودن می‌کند.

ولی این را می‌دانم: «این حس گناه خودش یک زخم دیگر است؛ یک زخم عمیق که این بار خودم با دست خودم به جانم زدم.»

نه…

همیشه نمی‌توانم خانواده‌ام را ببخشم، ولی بعضی از شب‌ها دلم می‌خواهد «خودم» را ببخشم؛ به خاطر تمام آن لحظه‌هایی که از شدت فشار فریاد زدم، در را کوبیدم، نادیده‌شان گرفتم و بعدش با بغض گفتم: «کاش می‌توانستم یک دختر دیگر باشم.»

در آخر، من نه فرشته‌ام، نه هیولا، نه دختر مظلومی که فقط زجر کشیده، نه دختری که معصوم ماند تا آخر.

من یک آدمم؛ یک دختر زخمی که بالاخره یک‌جا از درد، لب به اعتراض باز کرد. یک دختر که زبانش، نگاهش، عصبانیتش گاهی تیز شد، گاهی برید، ولی هیچ‌وقت از قصد نبود.

من همیشه یک تکه از محبت در دلم مانده بود که می‌خواستم خرج کنم برای مادرم، برای خانه، برای پدرم و خانواده‌ام، ولی وقتی آن تکه محبت هی لگدمال شد، آخرش شد شمشیری در دستم و زخمی که افتاد، به هر دو طرف خورد.

الان دیگر دنبال مقصر نیستم؛ نه آن‌ها، نه خودم. فقط می‌خواهم خودم را درست ببینم، بدون نفرت، بدون ترحم، با زخم‌هایم، با خشم‌هایم، با پشیمانی‌هایم؛ چون تنها راهی که از این درد عبور می‌کنم، این است که خودم را هم ببخشم، نه فقط بابت سکوت‌هایم، بلکه حتی بابت فریادهایی که خیلی دیر زده شدند.

این منم؛ زنده، خسته، ولی در حال ترمیم.
narges rahimi

نرگس رحیمی

• نویسنده

.

۱۱ بازدید ۰ نظرات

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک می‌گذارد!