درست به خاطر ندارم؛ فکر کنم شنبه بود. اولین روز مکتب در صنف پنجم، من با شوق و علاقهی که هر دختری دارد آماده میشدم برای رفتن به مکتب و احساسی خیلی خوبی داشتم. بعد از گذشتن فصل سرد زمستان -که همه جا لباس سفید به تن کرده بود- بهار زیبا با گلهای رنگارنگ از راه رسید. همه جا قشنگ به نظر میرسید. صدای پرندگان و گنجشک های زیبا از هر طرف در فضا طنین انداز میشد. پروانه ها دور و بر گل ها میرقصیدند. خوشنود بودم از اینکه قرار است یک سال جدیدی را شروع کنم و موفقیت های تازهای کسب کنم. خیلی استرس داشتم. چقدر جالب به نظر میرسد وقتی دو حس متضاد باهم یکجا شوند؛ خوشحالی و استرس. یونیفورم مکتبام که بر گرفته از لباس و تنبان سیاه با چادر سفید بود را بر تن کردم. بیک مکتبم که داخلش کتاب های از مضامین مختلف، کتابچه های زیبا و قلم های رنگارنگ بود را برداشتم. آنرا بر شانه انداخته و به سوی مکتب راه افتادم. در راه دختران زیادی دیده میشدند. بزرگ و کوچک؛ که دقیقا همه ما شبیه هم روانهای مکتب بودیم. سرک زیبایی دیگری به خود گرفته بود. زیبایی که این روزها ما نه در بیداری، بلکه فقط در خواب میتوانیم ببینیم. بعد از رسیدن به مکتب، وارد صنف خود شدم. دیدم دختران زیادی آنجا بودند. در چهرهٔ همهی شان عشقی به پیشرفت و علم نمایان بود. وقتی در چشمان شان نگاه میکردی، میدیدی که برای پیشرفت و علم آمده و بی صبرانه منتظر یاد گرفتن بودند. من چون سال اولم در آن مکتب بود، با هیچ کدام آنها آشنایی نداشتم. سلام دادم و دنبال چوکی خالی میگشتم. چون تعداد شاگردان خیلی زیاد بود، به آسانی نمیتوانستم چوکی خالی پیدا کنم. ولی در قطار سوم چشمم در یک چوکی به جای خالی خورد. پیش رفتم و از دختری که آنجا نشسته بود پرسیدم: این جا برای کسی است؟ گفت: «نه، میتوانی بنشینی.» تشکری گفتم و نشستم. او دختری بود با قد میانه، چشم های گرد و چهرهٔ گیرا. با ادب و با حجاب بود. از همان لحظه اول که اورا دیدم، از او خوشم آمد. او هم دقیقا حس مرا داشت. بعد از آن روز به یاد ماندنی، با همان دختر که اسمش نسرین بود به خانه برگشتم. اتفاقاً او همسایه رو به روی ما بود، بعد از آن، همیشه برای رفتن به مکتب یکدیگر را خبر میکردیم و با هم یکجا میرفتیم. باهم کارخانه گی مینوشتیم، میخندیدیم و خوشحال بودیم. به هم وعده داده بودیم که هردو داکتر خواهیم شد، و یکجا درس خواهیم خواند. چی خوب بود آن روزهای که دیگر نیست. نمیدانم چی شد؟ شاید لیاقتش را نداشتیم، شاید بزرگ شدیم، شاید ما بد شانش بودیم. یا شاید هم دنیا تغییر کرد. مانده ام در بین این همه سوالات. اما من هنوزم بدون دوستم به تنهایی ادامه میدهم. دوستی که وعده داده بودیم با هم داکتر شویم، باهم فارغ شویم. دوستی که حالا خانه نشین شده. و همهٔ آن وعده ها ناتمام ماندند. حالا من ماندم و اجبار به ادامه دادن. اینک وعده های را که دادم، باید نادیده بگیرم. سخت و دردناک است که در کشور و در خانهٔ خود، زندانی شوی. در جایی که باید رویا بسازی و پرورش دهی، رویاهایت نابود شوند. و اینجا جایی می شود که همه خواسته هایت از تو گرفته شوند.
۲۸۶ بازدید
۰ نظرات
توسط شکیلا حیدری
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارد!