برجسته
خاطرات
۳۰ سرطان ۱۴۰۵
نامهای برای پدر جانم
پدر، ای مظهر عشق و وفاداری ناب، ای چراغ روشن شبهای تار و بیپاسخ
آخرین روایتها
خاطرات
۳۰ سرطان ۱۴۰۵
برای نوریه
کاش میدانستی دختری نصف شب به تو فکر میکرد.
خاطرات
۲۹ سرطان ۱۴۰۵
پشت آن مرز، من دیگری جا ماند
همه چیز پس از سقوط افغانستان به دست طالبان آغاز شد؛ زمستان ۱۴۰۱، در هفدهم حوت.
خاطرات
۲۷ سرطان ۱۴۰۵
رویاهای دفن شده در سفره عقد
باد آرامی میوزید. شهناز دختر چهارده ساله با مداد کوچکش در حال نوشتن انشایی بود با موضوع: "وقتی بزرگ شدم میخواهم چه کاره شوم؟"
خاطرات
۲۵ سرطان ۱۴۰۵
درب بسته، صدای باز شدن را میدهد
آن روز همه چیز شبیه همیشه آغاز شد. آفتاب آرام از پشت کوه بالا آمد و لبخند مادرم پر از امید بود.