همه چیز پس از سقوط افغانستان به دست طالبان آغاز شد؛ زمستان ۱۴۰۱، در هفدهم حوت. وارد سرزمینی شدیم که پیش از آن فقط نامش را شنیده بودم، اما هرگز نمیخواستم به عنوان مهاجر پا به آن بگذارم. شانزده سال داشتم که از مرزی به نام دوغارون وارد کشوری به نام جمهوری اسلامی ایران شدیم. وقتی از آنجا عبور کردیم، گویی پشت آن مرز، دنیایی از آرزوها، همراه با تمام خوشحالیهایم، جا ماند و من وارد دنیایی دیگر شدم. در این مسیر زندگی و مهاجرت، چیزهای بسیار باارزشی به دست آوردم و در عین حال، چیزهای ارزشمندتری را از دست دادم؛ من و همه دختران سرزمینم. دوری از عزیزان، ترک زادگاه، وطن و کشوری که در آن بزرگ شده بودیم و آرزوهایی که از کودکی در قلب مان پرورش داده بودیم و برای رسیدن به آنها شبانه روز تلاش میکردیم تا نامی برای خود، خانواده و میهن مان بسازیم. در آن شب سرد زمستانی، در خانهای که از کودکی تا نوجوانی لحظههای شادی و غم را در آن تجربه کرده بودیم، همه در حال خداحافظی و گریه بودند؛ گویی این آخرین وداع ما بود. خانه مان را با تمام وسایلش به خاله جان سپردیم و راهی مسیر تازهای شدیم. در طول مسیر، تمام شب را خوابیده بودم؛ نه بخاطر آرامش شب، بلکه از ترس. از کودکی شنیده بودم که "سفرهای زمینی در شب خطرناکتر از صبح است"، همین باعث میشد شبها را با خواب سپری کنم تا زودتر خورشید طلوع کند. اما با رسیدن صبح، حتی لحظهای هم نمیخوابیدم. آن زمان بهترین فرصت بود تا زیبایی ولایتها و طبیعت کشورم را تماشا کنم؛ همان جاذبههایی که دیگران از آنها سخن میگفتند. نمیخواستم این فرصت را از دست بدهم، هرچند حسرت دیدن شهر باستانی بامیان هنوز در دلم مانده است. همیشه آرزو داشتم حتی برای لحظهای کوتاه هم که شده، آن را از نزدیک ببینم. در این سفر تنها نبودیم. یکی از آشنایان پدرم، همراه با همسر و فرزندش، با ما همسفر بود. همسرش نتوانسته بود با همان ملیبس بیاید، اما پس از حرکت ما، آنها نیز راه افتاده بودند. نخستین توقف ما در سالنگ بود. برفباری شدید راه را بسته بود و عبور از جادهها ممکن نبود. وقتی برای اولین بار از ملیبس پیاده شدم، مردم خسته، به سمتی که رانندهها اشاره میکردند، میرفتند. وارد سالون بزرگی شدیم. نگاهم را که به اطراف چرخاندم، هیچ زن سالمندی ندیدم. بیشتر زنان حدود چهل ساله بودند و همراه فرزندان شان. همه جا سرد بود. کودکان با گونههای سرخ، کاپشنهای رنگارنگ، دستمالگردنهای پیچیده و دستکشهای کوچک، اینسو و آنسو میدویدند؛ گویی سرما را حس نمیکردند. اما نگرانی من فقط یک چیز بود: مادرم. سرما برای او مانند سم بود؛ آرام و بیصدا در بدنش نفوذ میکرد. به دلیل عملی که در هند انجام داده بود، نباید در سرما میماند. برای من، هیچچیز مهمتر از سلامتی او نبود. چقدر دردناک است که بخواهی برای مادرت کاری انجام دهی، اما نتوانی. تنها کاری که از دستم بر میآمد، دادن کاپشنم به او و آوردن چای گرم بود. کنارش مینشستم تا شاید با گرمای بدنم اندکی از دردش کم کنم. پدرم پیشتر پیشنهاد داده بود با هواپیما سفر کنیم، اما مادرم قبول نکرد. گفت: "تا حالا هم خیلی هزینه کردیم. اول دو پسرمان را هوایی فرستادیم، حالا خودمان هم با هواپیما برویم؟ هزینهها زیاد است." مادرم همه دردها را به جان خرید، اما حاضر نشد راحتی خود را بر آینده فرزندانش ترجیح دهد. یقین دارم هیچ کس به اندازه مادران، قوی و فداکار نیست. حدود پنج ساعت در آن سالون ماندیم. هوا کمکم تاریکتر میشد و هنوز راه پاکسازی نشده بود. سرانجام خبر حرکت آمد و همه به سمت ملیبسها بازگشتند. پس از چندین ساعت، به کابل رسیدیم. شب بود و تنها آشنای ما، دختر ماما مادرم، منتظرمان بود. با مهربانی از ما استقبال کردند. چای سبز گرم آوردند و خستگی راه از تنمان بیرون رفت. شب را آنجا ماندیم، هرچند اصرارشان برای ماندن بیشتر را به دلیل کمبود وقت نپذیرفتیم. صبح زود دوباره راهی شدیم. در مسیر، آبشاری کوچک میان درختان دیدم و آهسته به پدرم گفتم: "کاش پیاده شویم و عکس بگیریم." پدرم لبخند زد و گفت: "انشاالله، روزی که آرام شود، خودم تو را برای دیدن این زیباییها و بامیان میبرم." من فقط لبخند زدم. در مسیر قندهار، شب را در رستورانی توقف کردیم. غذایی آوردند که نتوانستم حتی یک لقمه از آن بخورم. گرسنگی را ترجیح دادم. دوباره سوار ملیبس شدیم و سرانجام به هرات رسیدیم. در هرات، به خانه کاکایم رفتیم که آنها نیز قصد مهاجرت داشتند. پس از دیدار کوتاه، تصمیم گرفتیم همان روز به سمت مرز حرکت کنیم. اما وقتی رسیدیم، مرز بسته شده بود و مجبور شدیم شب را همان جا بمانیم. صبح زود، دوباره به مرز رفتیم. پس از بررسی پاسپورتها و وسایل، با گذر از تلاشی سرانجام از مرز عبور کردیم. در آن لحظه، وارد خاک ایران شدیم. گاهی عبور از یک مرز، فقط رفتن از یک کشور به کشور دیگر نیست؛ آغاز زندگی دیگری است که هرگز آن را انتخاب نکرده بودی.
۹۴ بازدید
۹ نظرات
توسط صدف نوید
نظرات
عالی
عالی
9'D�
9'D�
9'D�
9'D�
9'D�
9'D�
9'D�