برای نوریه
کاش می‌دانستی دختری نصف شب به تو فکر می‌کرد. چنان فضای ذهنش با اسم، صدا و چثه مردانه تو پر شده بود که ناچار به کلمه ها و واژه ها پناه برد. کاش می‌دانستی نوشتن از تو چقدر سخت است. ذهنم پر از افکار گوناگون حول محور خودت است. چنان تافته‌هایش به هم بافته است که بیان و در قدم اول شناختش برای خودم دشوار است.
 
اتفاقاً همین روز‌ها یک رمان افغانی خوانده بودم. بعد از تمام کردنش، فکر می‌کردم رمان کلیشه‌ای است.  دختری که برای نجات خودش از یک ازدواج اجباری، از خانه فرار می‌کند. برای او بهای زیستن در جامعه و ادامه زندگی، کتمان بخش بزرگی از هویتش (جنسیت) است.

از این قبیل داستان‌ها انگار زیاد شنیده بودم. چون کلیشه‌ای به نظر می‌رسیدند، گویی خیلی آزاردهنده و خسته کننده شده بودند. اما وقتی تو را دیدم، چنان تکان خوردم که آرزو کردم ای‌کاش این نامه آنقدر شخصی می‌بود که خواننده‌اش خودت می بودی. تا حس و حال خودم را درک می‌کردی؛ چه حالا و چه آن آنوقت که می‌دیدم هی تکرار می‌کردی:« مجبور بودم، مجبور بودم.» همان وقت بود که از خودم پرسیدم: چه اتفاقی می‌افتد که حقیقت ها این گونه کلیشه‌ای می شوند؟

نمی‌دانم تو را چی خطاب کنم؛ یک قهرمان؟
من این روز‌ها از کلمات خیلی با احتیاط استفاده می‌کنم. اما می‌توانم تو را شجاع خطاب کنم. وقتی بودنت در اجتماع مرد‌سالار و ظاهر مردانه‌ات را تصور می‌کنم، وقتی خودم را جای تو قرار می‌دهم، خدا می داند چقدر معذب می‌شوم. 

خیلی‌ها می‌گویند تو دختر شجاعی هستی که شرافتمندانه کار کردی و مردانه جنگیدی. می‌گویند تو با شرفی چون در لباس مرد کار کرده‌ای و...

نمی‌دانم آیا خبر دارند که چقدر بی‌شرف می شوند آنها که به اصطلاح "روشنفکر" هستند. پشت این جمله‌ها واین کلمات، چطور کلیشه‌ای رفتار می‌کنند و تو که یقین دارم خود اصلا آگاه نبودی، همزمان چطور با کلیشه‌ها جنگیده‌ای و در عین حال، چطور کلیشه را زیسته‌ای. دختری که به دلیل فقر با لباس مردانه وارد اجتماع میشود، یک کلیشه است. دختری که با ظاهر مردانه و مردانه زیستن، یکبار دیگر مرد بودن را شرافتمندانه نمایان میکند، کلیشه دیگریست؛ کلیشه به توان دو. اما همچنان با این کلیشه می‌جنگد که زنانگی در موی کمند و کدبانو بودن و ماندن در پستوی خانه است.

اینکه ما از او چه نمادی می‌سازیم، به نوع نگاه خودمان بر می‌گردد، مردانی را می‌بینم که امروز او را نماد شرافتنمندانه زیستن مثل یک مرد می‌دانند. اینکه کلیشه را زیسته، اینکه با کلیشه‌ها جنگیده، اینکه خود نمادی از باور‌های کلیشه‌ای شده، دیگر واقعا گیج کننده است. اما آنچه مسلم است، این است که او مفهوم کلیشه را دگرگون کرده. باید احتیاط به خرج بدهیم وقتی از این کلمه استفاده می‌کنیم. باید فکر کنیم، جستجو کنیم و تحقیق کنیم تا پی ببریم چه اتفاقی می‌افتد وقتی حقیقت ها کلیشه‌ای میشوند. اینجا برای من بن‌بست فکری است.

جدای از این کلیشه‌سازی ها، به آنانی نگاه کنیم، که انگار دارند در کار خود موفق می‌شوند. همچنان که از زن به انواع مختلف استفاده می‌کنند، همین زن بودن را از یک زن می‌گیرند. خیلی  راحت، آنان با تشر و تمسخر رد زن بودن را با چراغ قوه در تو جستجو می‌کردند. و همان‌ها زن بودن را در تو می کشتند. من واقعا دیگر نمی‌دانم. از توان من بالاست که نشان دهم این اتفاق، چه مفاهیم دیگری را پشت پرده دارد. از یکسو کسانی هستند که کاری می‌کنند زنی، زن بودن را درونش بکشد و در لباس یک مرد احساس قدرت کند. و از سمت دیگر کسانی که یا از عمد یا از نادانی، از این فرصت استفاده کرده تبلیغ شرف و مردانگی می‌کنند و همچنان آن‌هایی که زن را در لباس یک مرد با شرافت می‌بینند.

باید دستی روی وجدان خود بگذاریم. از این نماد و نماد‌سازی ها دست برداریم. نباید فراموش کنیم که تو بار ها تکرار کردی:« مجبور بودم.» و شاید ندانی چه سیلی محکمی بر روی هر چه تمدن بود فرود آمد. نمی‌دانی پشت این «مجبور بودم» ها، چه چیز‌های در من تداعی شد. با فاجعه تلخی رو‌به‌رو شدم که خود زندگی من بود، خود زندگی ما.

یکبار دیگر متوجه شدم در توهمی فرو رفته بودم که زندگی و دنیای کوچک اما خیالی من بود. ببخش که من و ما، بی رحمانه فراموش می‌کنیم که دختری ده ساله سه سال، در آن  بیرون بود و خدا می‌داند چه دید، چه شنید و بلاخره کجا رفت.

به هر حال دلم می‌خواهد به سر سختی، صبر وجسارتت به تو به عنوان یک دختر و به اقلیم گرم زادگاهت سلامی کنم.

یکی از هزاران چون تو..
Monawar

منور

• نویسنده

.منور هستم، و ۱۸ سال سن دارم . من از همون صنف های ابتدایی مکتب همواره نوشتن مقاله های کوچک داستانک‌ و ‌قصه‌ها را دوست داشتم. ومی نوشتم. اما چهار سالی می‌شود نوشتن برایم معنی دیگری دارد،از آن زمان شروع به نوشتن کردم، که تجربیاتم حیثیت یک داستان و روایت گفتنی را برایم داشت. نزدیک پنج سال پیش که کودکی ۱۳ بودم. از اون زمان نوشتن برای من آغاز جدیدی داشت و همچنین معنی دیگری. برای بیان افکار خودم می نوشتم. که متشکل از تکه پاره های از جنگ، نا‌امنی، محرومیت بود، .و با الهام از کتاب‌ها افکار و تجربه‌های خودم را در کاغذی پنهان درج می کردم . برایم نوشتن نوعی تراپی است. برای من نوشتن یعنی «خودم» و امروز علاقه من به ادبیات فلسفه و موضوعات اجتماعی مرا وادار به نوشتن نقد می کند. ومن می نویسم. به صورت خودجوش . و من هر بار با محدودیت بیشتری روبه رو می شوم، بیشتر به نوشتن تشویق می شوم، انگیزه ام به نوشتن همان، بیان افکار نا گفته و نشان دادن نا برابری ها و به نوعی ایستادگی است.

۶۳ بازدید ۰ نظرات

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک می‌گذارد!