درب بسته، صدای باز شدن را می‌دهد
آن روز همه چیز شبیه همیشه آغاز شد. آفتاب آرام از پشت کوه بالا آمد و لبخند مادرم پر از امید بود. من رفتم لباس مکتب‌ام را پوشیدم و کیف‌ام را گرفتم.  با قلبی پر از رویا می‌خواستم بروم، بیاموزم، بسازم، و بمانم. اما زمانی که به دروازه مکتب رسيدم، سکوتی تلخ در آن‌جا سایه انداخته بود. درب مکتب بسته بود و پشتش هزاران دختر بی صدا گریه می‌کردند.  هیچ کس نپرسید چرا. فقط گفتند:" تا اطلاع ثانوی مکاتب برای دختران بسته‌اند." نه معذرت خواستند، نه اندوهی در صدای‌شان بود.

انگار ما هیچ بودیم. نه امید، نه آینده، و نه صدا. من همان جا روبه‌روی در بسته ایستادم. نه تنها من، بلکه هزاران دختر افغان با کیف های پر از کتاب، و قلب‌هایی پر از رویا، پشت آن در ایستادند. ما به هم نگاه کردیم. چشمان مان حرف می‌زدند. دختری که در کنارم بود گفت:" یعنی دیگر نمی‌توانم‌ داکتر شوم؟" دیگری زیر لب گفت:" مکتب خانه‌ی امیدم بود." اشک‌ها جاری شدند، بدون دعوت، و بی صدا. اما چیزی در دل ما شکست نخورد، فقط ترک برداشت. و از همان‌ ترک ها، نور ایستادگی سر زد. 

آن روز اگر چه دروازه ها بسته شد، اما ما دختران افغان، دفترچه‌های مان را کنار نگذاشتیم. ما خانه‌های مان را به صنف تبدیل کرديم و گوشی‌ها و موبایل‌های مان را به تخته سیاه. دوباره کتاب‌های مان را باز کرديم.

کسی نتوانست ذهن مان را ببندد حتی اگر درهای مکاتب بسته شد. کسی نتوانست آینده‌مان را خاموش کند چون ما خودمان آينده خویش را نوشتیم؛ با اشک، با درد، با مقاومت.
نوشتیم تا بماند و جهان  بداند که دختران افغان هیچ‌گاهی تسلیم نمی‌شوند. ما دخترانی هستیم که پشت درهای بسته بلندترین صدا را ساختیم. صدایی که گفت:"ما هستیم حتی اگر نبینید. ما می‌فهمیم حتی اگر نخوانیم. ما می‌رویم حتی اگر راهی نمانده باشد." 

امروز اگر چه در بسته است، اما ما کلیداش را پیدا خواهيم کرد. با دستان کوچک مان، مکتبی بزرگتر از دیروز خواهیم ساخت. و فردا وقتی که درها باز شد، باز خواهیم گشت با اشک هایی که حالا به لبخند تبدیل شده‌ اند و با دانشی که از دل تاریکی پیدا کرديم. 

ما قهرمان نیستیم، ما فقط دخترانی هستیم که حق مان را می‌خواهیم؛ حق آموزش، حق انتخاب، حق رویا.
و این صدایی‌ست که روزی جهان آنرا خواهد شنید.
Sohila Akbari

سهیلا اکبری

• نویسنده

سهیلا دختر 17 ساله هستم؛ راوی قصه هایی از جنس کلمات و احساس. من متعقدم هر گوشه ای از این جهان داستانی برای گفتن دارد و من اینجا هستم تا ان داستان را برای شما زندگی کنم. قلم می زنم برای دل ها...

۷۶ بازدید ۰ نظرات

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک می‌گذارد!