نامه‌ای برای پدر جانم
به نام خداوند بخشنده مهربان

پدر، ای مظهر عشق و وفاداری ناب، ای چراغ روشن شب‌های تار و بی‌پاسخ،
تو را از جنس بارانی می‌دانم که بر گل جان می‌بارد، از صبر کوهستان و از درخشش خورشید.
به دستانت شکوفا شد بهار آرزوهایم، به لبخندت گره خورد خنده‌های بی‌پایانم.
اگر دنیا سراسر زر بود، تو گوهری گران‌قدر بودی، که هیچ گنجی با دل پاکت برابری نمی‌کند.
هر روز خدا را شاکرم از این لطف بزرگ، که حضور نازنینت را به زندگی‌ام بخشیده است.
پدر عزیزم، سخنان بسیاری در ذهن دارم، اما نمی‌دانم از کجا آغاز کنم تا اندکی از زحمات و فداکاری‌هایت را در قالب کلمات بیان کنم. هرچه بیشتر می‌اندیشم، بیشتر درمی‌یابم که هیچ جمله‌ای به بزرگی قلب تو نیست.
تو برای ما رنج‌های فراوان کشیدی و همیشه با مهربانی و فداکاری سایه‌ات را بر سرمان گستردی. قلبت همچون الماس می‌درخشد. هرگاه خطایی می‌کردم، چون کوهی استوار پشت من می‌ایستادی و حمایتم می‌کردی. محبت و پشتیبانی تو همیشه به من امید و دلگرمی بخشیده است.
از تو آموختم که مردانگی تنها در قدرت نیست، بلکه در مهربانی، گذشت، صبر و ایستادگی معنا می‌یابد. یاد گرفتم که هیچ موفقیتی بدون تلاش به دست نمی‌آید؛ همان‌گونه که پس از هر ابر سیاه، روزی زیبا با لطف خداوند آغاز می‌شود.
از تو آموختم که انسان باشم؛ به هر انسانی احترام بگذارم، چه ثروتمند و چه فقیر، زیرا انسان بودن شایسته احترام است.
تو شب و روز برای ما کار کردی و خستگی را به جان خریدی. هرگاه به چهره خسته‌ات می‌نگریستم، آرزو داشتم بتوانم اندکی از بار رنجت را سبک کنم. عمر و جوانی‌ات را برای فرزندانت فدا کردی و هیچ‌گاه از تلاش دست نکشیدی.
من هرگز نگفتم: "کاش پدر دیگری داشتم." زیرا هرچه می‌خواستم، با مهر بی‌پایانت به دست می‌آوردم. هیچ جمله‌ای برای وصف محبتت کافی نیست. افتخار می‌کنم که تو پدر من هستی و هر بار از خداوند سپاسگزارم که چنین نعمت بزرگی را به ما عطا کرده است.
از همان نخستین بار که دست راست خود را شناختم، فهمیدم خداوند چه نعمتی به ما بخشیده است. هر بار که بیمار می‌شدم، می‌دیدم چقدر ناراحت می‌شدی. تا نیمه‌های شب بیدار می‌ماندی و وقتی از کار به خانه بازمی‌گشتی، نخستین نگاهت به سوی من بود؛ اگر خواب بودم، تبم را می‌سنجیدی و با دستان پرمهر خود آرامم می‌کردی تا بهبود یابم.
پدر جانم، آرزو دارم روزی فرزندانت مایه سربلندی و افتخار تو شوند.  آرزو دارم بتوانم اندکی از محبت‌ها و زحماتت را جبران کنم، هرچند می‌دانم محبت‌های تو هرگز قابل جبران نیست. از خداوند می‌خواهم همیشه سلامت، شاد و سرافراز باشی.
وجود تو بزرگ‌ترین نعمت زندگی ماست و تا همیشه به داشتن تو افتخار خواهم کرد.
Mursal Rasoli

مرسل رسولی

• نویسنده

من 15 ساله استم. من از کودکی نوشتن را دوست داشتم.هر زمان که ناراحت می شودم.یا خوش حال می شودم. و نوشته می کردم. من دوست دارم که هر آن چیزی که در ذهن دارم بنویسم. من انگیزه را از فامیل خود گرفتم که بنویسم.شاید بعضی کلمات نمیشه که در زمان بگویم نوشتن کمک می کند که آن را بنویسم.خود را راحت کنم.

۶۴ بازدید ۰ نظرات

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک می‌گذارد!