آخرین روایت‌ها

یک روز تفکر
خاطرات
۲۲ اسد ۱۴۰۵

یک روز تفکر

برجسته‌ترین چیزی که امروز‌ از آن تقریباً گذشته در ذهنم مانده، همان صدای پادکستی است که ساعت سه بعد از ظهر گوش می‌دادم.

۳ ۰ ۰
درِ مکتب را آرام کوبیدم، ولی . . .
خاطرات
۱۹ اسد ۱۴۰۵

درِ مکتب را آرام کوبیدم، ولی . . .

ساعت هفت صبح بود. هوا گرم شده بود. با همهمه و خجالت‌زدگی، تازه از خواب بیدار شده بودم. دست و رویم را نشُسته بودم. به یک‌باره یادم آمد که درس آکادمی انار ساعت هفت شروع می‌شود. با گفتن «وای خدای من!» از جایم بلند شدم.

۷ ۰ ۰
صدای خاموش اضطراب
خاطرات
۱ اسد ۱۴۰۵

صدای خاموش اضطراب

امروز یکی از آن روزهایی بود که اضطراب، پیش از آنکه در کلماتم دیده شود، خودش را در دستانم نشان داد.

۷۲ ۱ ۰
 پشت دری که بسته شد
خاطرات
۱ اسد ۱۴۰۵

پشت دری که بسته شد

در هیاهوی زندگی، وقتی یک در به رویت بسته می‌شود، در دیگری به رویت باز می‌شود.

۱۰۹ ۶ ۰