پدر قهرمانم
بعد از چند سال تصمیم گرفتم نامهای دوستانه برایت بنویسم؛ این نامه را از اعماق قلبم برایت مینویسم.
آخرین داستانها
گذشتهها قشنگ بود
درِ حویلی را بستیم و راه افتادیم. هنوز هم آن مسیر را بهخوبی به یاد دارم. از کوچه خاکی گذشتیم.
امید در دل سختی ها
ما در جایی زندگی میکنیم که امید داشتن و رؤیا دیدن برای یک دختر، گویی حرام شده است. تنها به خاطر دختر بودن، از همهچیز محروم شدیم؛ از رؤیا داشتن، از زندگی کردن، و از بسیاری چیزهای دیگر...
یادگاری روز اول مکتب
درست به خاطر ندارم؛ فکر کنم شنبه بود. اولین روز مکتب در صنف پنجم، من با شوق و علاقهی که هر دختری دارد آماده میشدم برای رفتن به مکتب و احساسی خیلی خوبی داشتم.