آخرین داستان‌ها

گذشته‌ها قشنگ بود
خاطرات
۲۲ سرطان ۱۴۰۵

گذشته‌ها قشنگ بود

درِ حویلی را بستیم و راه افتادیم. هنوز هم آن مسیر را به‌خوبی به یاد دارم. از کوچه خاکی گذشتیم.

۸۳ ۳ ۰
امید در دل سختی‌ ها
خاطرات
۲۱ سرطان ۱۴۰۵

امید در دل سختی‌ ها

ما در جایی زندگی می‌کنیم که امید داشتن و رؤیا دیدن برای یک دختر، گویی حرام شده است. تنها به‌ خاطر دختر بودن، از همه‌چیز محروم شدیم؛ از رؤیا داشتن، از زندگی کردن، و از بسیاری چیزهای دیگر...

۱۶۷ ۳ ۰
یادگاری روز اول مکتب
خاطرات
۸ سرطان ۱۴۰۵

یادگاری روز اول مکتب

درست به خاطر ندارم؛ فکر کنم شنبه بود. اولین روز مکتب در صنف پنجم، من با شوق و علاقه‌ی که هر دختری دارد آماده میشدم برای رفتن به مکتب و احساسی خیلی خوبی داشتم.

۲۸۶ ۴ ۰