امروز یکی از آن روزهایی بود که اضطراب، پیش از آنکه در کلماتم دیده شود، خودش را در دستانم نشان داد. دستانم شبیه سیمهای یک گیتار میلرزید؛ با این تفاوت که گیتار صدای خود را به گوش دیگران میرساند، اما لرزش دستان من صدایی نداشت. تنها من بودم که آن را احساس میکردم؛ صدایی خاموش که در قلبم میپیچید و با هر تپش، بلندتر میشد. وقتی به دستانم نگاه میکردم، انگار تمام احساسات پنهانم از میان انگشتانم بیرون میآمدند. اضطراب، نگرانی و هزار فکرِ درهمپیچیده، راهی پیدا کرده بودند تا خودشان را نشان دهند. شاید دیگران فقط لرزش دستانم را میدیدند، اما نمیتوانستند ببینند که درون من چه میگذرد؛ نبردی میان آرام ماندن و غرق شدن در موجی از افکار. با وجود همه این احساسات، سعی کردم از خودم فرار نکنم. به جای سرزنش کردن خودم، لحظهای مکث کردم، کمی خودم را مشغول ساختم و چند بار نفس عمیقی کشیدم. پذیرفتم که اضطراب هم بخشی از زندگی است. گاهی بدن ما چیزی را بیان میکند که زبان از گفتنش ناتوان است. شاید لرزش دستانم، فریاد صدای قلبم بود که کسی آن را نمیشنید. امروز یک درس برایم شد: شجاعت، نترس بودن نیست؛ شجاعت یعنی با وجود ترس و اضطراب، همچنان ادامه دادن و در عین اضطراب، آرامش را دوباره پیدا کردن. شاید امروز اضطراب عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود، اما باز هم با آن اضطراب کنار آمدم. هنوز میتوانم بنویسم، یاد بگیرم و برای روزهای بهتر تلاش کنم. درسی که امروز آموختم: احساساتم دشمن من نیستند. آنها فقط میخواهند چیزی را به من نشان دهند و من میتوانم بدون جنگیدن با آنها، از میانشان عبور کنم. امید برای فردا: امیدوارم فردا آرامش بیشتری در قلبم داشته باشم و اگر باز هم دستانم لرزید و حسهای عجیب را نمایان کرد، به خودم یادآوری کنم که این لرزش، نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی انسانی بودن من است. و سپاسگزارم بابت این امیدی که خداوند به من داده است.
۷۱ بازدید
۱ نظرات
توسط صدیقه خادمی
نظرات
"><s>good</s>