در هیاهوی زندگی، وقتی یک در به رویت بسته میشود، در دیگری به رویت باز میشود. این را کسانی میگویند که دستکم یک بار آنرا دیده یا تجربه کردهاند. اما به چه قیمتی؟ در این دنیا، گاهی برای رسیدن به یک آرزو، مجبور میشوی چیزهایی را از دست بدهی که زمانی فکر میکردی بدون آنها نمیتوانی زندگی کنی.درست همانطور که بسیاری از مردم کشورم برای تحصیل، کار، نان و آینده، مهاجرت کردند. یکی از آن آدمها، دختری از افغانستان است؛ و آن دختر، من هستم. برای تحصیل و آینده مهاجرت کردم. هر روزی را که در مهاجرت میگذراندم، مانند پرندهای بودم که در قفس، بیوقفه تلاش میکرد پر بزند و پرواز کند. من از کشوری آمده بودم که در آن، هر روز برای آیندهام تلاش میکردم و رؤیاهای بزرگی در سر داشتم؛ اما همهٔ آن آرزوها، یکشبه به فراموشی سپرده شدند. شبهای زیادی را با ماه صبح کردم؛ تنها شاهد اشکها و دردِ دلهایم، ماه بود. روزهای زیادی را با ناامیدی گذراندم و بارها با خودم فکر کردم که شاید دیگر هیچوقت نتوانم درس بخوانم. افسردگیهای زیادی را پشت سر گذاشتم، تا اینکه دوباره راهی مدرسه شدم؛ نه در مدارس دولتی، بلکه در مدرسههای خودگردان ایران. بسیار تلاش کردم تا بتوانم در مدارس دولتی ثبتنام کنم. هر بار که تلاش میکردم، با بهانههایی روبهرو میشدم؛ اما هیچگاه تسلیم نشدم. من فقط میخواستم درس بخوانم؛ مگر چیز زیادی میخواستم؟ برای بعضیها مدرسه یک حق بود، اما برای من یک آرزو شده بود. سرانجام، تحصیلم را از کلاس هشتم در یکی از مدرسههای خودگردان ایران ادامه دادم. در پاییز ۱۴۰۲، اول مهرماه؛ روزی که صبحِ من، زودتر از طلوع آفتاب آغاز شد. همهجا تاریک بود. انگار تمام شهر هنوز خوابیده بود. اما من، مانند مرغ سحر، در آن سکوتِ صبحگاهی با خوشحالی بیدار بودم. برای آماده شدن، هیجان زیادی داشتم. اینکه اولین روز مدرسهام در کشوری دیگر چه حسی خواهد داشت، برایم قابل تصور نبود. شب قبل از آن روز، همه وسایل مدرسهام را داخل کیف جدیدی گذاشتم که بعد از دو سال خریده بودم. احساسم از اینکه بعد از دو سال دوباره به مدرسه میرفتم، قابل توصیف نبود. قرار بود با دوستان جدید، معلمان جدید و مهمتر از همه، با فرهنگ و قوانین مدرسهای در کشوری دیگر آشنا شوم؛ دنیایی که برایم تازه و متفاوت بود. برای رفتن به آن دنیای تازه، از صبح زود آماده شدم. هنوز پوشیدن مقنعه را بلد نبودم که باارزش ترین فرد زندگیم یعنی مادرم با حوصلهمندی کنارم آمد و به من یاد داد چگونه آن را درست بپوشم. لباس سرمهای مدرسهام را پوشیدم و آماده شدم برای روزی که مدتها انتظارش را کشیده بودم. مادرم هم در آن صبح زود بیدار شده بود و برایم صبحانه آماده کرد. شاید برای خیلیها این اتفاق تکراری و ساده به نظر برسد، اما برای من که بعد از دو سال دوری دوباره به مدرسه باز میگشتم، آن لحظهها فقط آماده شدن نبود؛ حس میکردم دوباره به رؤیایی نزدیک میشوم که زمانی فکر میکردم از من دور شده است. وقتی از خانه بیرون شدم، احساس عجیبی داشتم؛ انگار بعد از سالها انتظار، دوباره در مسیر آرزویم قدم گذاشته بودم. خوشحال بودم، اما در کنار آن کمی اضطراب هم داشتم؛ چون قرار بود وارد مدرسهای شوم که در کشوری دیگر بود و همهچیز برایم تازه و ناآشنا به نظر میرسید. از خیابانهایی عبور میکردم که هیچ آشنایی با آنها نداشتم. در راه، حتی مسیر مدرسه را گم کردم. با کمی نگرانی از چند دانشآموزی که در خیابان دیدم پرسیدم تا بالاخره راه مدرسه را پیدا کردم. وقتی به دروازه مدرسه رسیدم، برای لحظهای مکث کردم. به آنجا نگاه کردم؛ جایی که قرار بود فصل تازهای از زندگیام را آغاز کنم. قبل از اینکه اولین قدمم را به داخل بگذارم، به خودم قول دادم که تلاش کنم و بهترین خودم باشم. وقتی از در ورودی مدرسه وارد شدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، دروازه کوچک سبزرنگ مدرسه بود. وارد حیاط شدم و به اطرافم نگاه کردم. مدرسه ساختمانی دو طبقهای داشت و پنجرههایش رو به حیاط مدرسه باز میشدند. دیوارهای مدرسه با نقاشیهای مختلف رنگ شده بود و در حیاط، دو صنف دیگر قرار داشت. دختران زیادی آنجا بودند و هرکدام مشغول حرف زدن با همکلاسی هایشان بودند که از قبل همدیگر را میشناختند. همهچیز برایم هم آشنا بود و هم غریب. صحنهٔ مدرسه برایم یادآور گذشته بود، اما در عین حال میدانستم وارد محیطی شدهام که باید از نو با آن هماهنگ شوم؛ با زبانی که قبلا فقط در آهنگ ها و تلویزیون دیده بودم، با آدمهایی که تا آن روز حتی یک بار هم با آنها برخورد نکرده بودم و با فرهنگی که با افغانستان تفاوتهای زیادی داشت. در گوشهای از حیاط ایستاده بودم و فقط نگاه میکردم. دانشآموزان در صف ایستاده بودند و مدیر مدرسه در حال سخنرانی بود. بیشتر از هر چیزی احساس سردرگمی داشتم؛ نمیدانستم صنف من کجاست و باید کنار چه کسانی ایستاده شوم. تا اینکه مدیر مدرسه گفت صنف هشتم به این صف بپیوندد و من به آرامی به سمت صنف هشتم رفتم؛ جایی که قرار بود شروع دوبارهٔ من باشد. در آخر صف ایستاده بودم و جرأت سلام کردن به همکلاسی جدیدی که روبهرویم ایستاده بود را نداشتم. بدون هیچ حرفی فقط نگاه میکردم و گوش میدادم. آنها با یکدیگر دربارهٔ تابستانی که گذرانده بودند صحبت میکردند؛ از بیرون رفتن، معرفی سریالهای جدید و اینکه بعد از تمام شدن مدرسه با هم برای خوردن بستنی بروند. من فقط شنونده بودم. چند لحظه بعد، مدیر مدرسه با صدای بلند گفت: «عقبگرد!» برای یک لحظه جا خوردم. نمیدانستم منظورش چیست. بعد همهٔ دانشآموزان با هم گفتند: «عقبگرد» و کسانی که پشتشان به من بود، صورتشان را به سمت من برگرداندند. من هم صورتم را برگرداندم. همه با هم دعای فرج را خواندند. من هیچ آشنایی با دعای فرج نداشتم؛ چون در مدرسهای که در افغانستان درس میخواندم، هیچگاه این دعا را نخوانده بودیم. همه یکصدا دعا را میخواندند و من فقط ایستاده بودم و نگاه میکردم. وقتی دعا تمام شد، همه دوباره به حالت عادی برگشتند. سپس مدیر مدرسه به دانشآموزان گفت: «امسال دانشآموزان زیادی از افغانستان داریم که تازه به ما ملحق شدهاند. آرزو دارم همه با هم در درسها کمک کنید و دوستان خوبی برای یکدیگر باشید.» زمانی که مدیر مدرسه این حرف را زد، احساس کردم انگار کسی با انگشت به من اشاره میکند. چون من هم یکی از همان دانشآموزانی بودم که تازه از افغانستان آمده بود و قرار بود در کنار دانشآموزان دیگری درس بخواند. حس سنگینی داشتم؛ مثل کسی که ناگهان احساس میکند نگاهها به سمت او برگشته است. انگار برای چند لحظه همه میدانستند که من تازهوارد هستم و این حس، مرا بیشتر از قبل غریبه میکرد. با این حال، بدون هیچ حرفی و واکنشی فقط ایستاده بودم و همهچیز را تماشا میکردم. بعد از پایان سخنرانی، مدیر مدرسه به ناظم گفت قرآن را بیاورد. دوباره با تعجب منتظر ماندم تا ببینم مدیر مدرسه با قرآن چه کاری میخواهد انجام دهد. یعنی قرار است قرآن را کسی تلاوت کند و یا خودش بخواند؟ یا رسم دیگری است که من از آن خبر ندارم؟ از یکی از همکلاسی هایم که در مقابلم بود پرسیدم: «قرآن را بخاطر چی میخواهد؟» رویش را برگردانند برایم گفت: «قرآن را میآورند تا آن را ببوسیم و وارد کلاس هایمان شویم. به این امید که سال خوبی داشته باشیم.» با شنیدن این حرف، فقط سرم را به نشانه بله تکان دادم و با همان لهجهُ دری گفتم «تشکر.» چند لحظه بعد، قرآن شریف را آوردند. مدیر مدرسه به سمت دانشآموزان کوچکتر رفت؛ کودکانی با مقنعههای سفید، لباسهای روشن و کیفهایی بزرگتر از خودشان، از آنها خواست قرآن شریف را ببوسند، از زیر آن عبور کنند و سپس به کلاسهای خود بروند و منتظر معلمانشان بمانند. با همین روال، همهچیز پیش میرفت تا اینکه نوبت به کلاس ما رسید. وقتی به کلاس هشتم رسیدند، همهٔ دختران در حال بوسیدن قرآن شریف و رفتن به کلاسهای جدیدشان بودند. وقتی نوبت من شد، من هم مانند بقیه قرآن شریف را بوسیدم و در همان لحظهٔ کوتاه، آرامشی را در قلبم احساس کردم. از پشت سر بقیه وارد کلاس شدم. چون آخرین نفر در صف بودم، در آخرین صندلی کلاس نشستم؛ اما اصلاً ناراحت نبودم که آخر کلاس نشستهام. برای من مهم نبود کجا مینشینم، من فقط میخواستم بخشی از این کلاس باشم و درس بخوانم؛ حتی اگر آن کلاس زیر یک خیمه قرار میداشت. بعد از اینکه همه وارد کلاس شدند، صدای خندهها و صحبتهایشان فضای کلاس را پر کرد. آنها با هم حرف میزدند و من فقط نگاهشان میکردم. هنوز کسی را نمیشناختم و نمیدانستم چگونه باید سر صحبت را با آنها باز کنم. ماسکی روی صورتم گذاشته بودم و ساکت نشسته بودم. در همان حال که آنها مشغول صحبت بودند، چند نفر از دانشآموزان آمدند و روبهرویم ایستادند و شروع به پرسیدن سؤال کردند. اولین چیزی که با لهجهٔ ایرانی از من پرسیدند، برایم کمی عجیب بود: «ماسکت را دربیاور، چون هیچکس نمیتواند چند روز با ماسک بیاید؛ بهتر است ماسکت را برداری.» سرم را بالا کردم و با همان لهجهٔ غلیظ دری گفتم: «نه، فقط به خاطر این ماسک زدهام که کمی گلویم درد میکند، بعداً برمیدارم.» وقتی این را گفتم، یکی دیگر از همکلاسیهایم گفت: «اشکالی ندارد، بگذار صورتت را ببینیم، بعد دوباره ماسکت را بپوش.» با خودم فکر کردم شاید بهتر باشد ماسکم را بردارم؛ چون نمیخواستم اولین گفتوگوی من با آنها فقط با «نه» گفتن تمام شود. ماسکم را برداشتم. همان دختری که گفته بود میخواهد صورتم را ببیند، با تعجب گفت: «چقدر خوشگلی، برای چی ماسک میزنی دختر؟» من فقط ساکت مانده بودم و نگاهشان میکردم. نمیدانستم حرفهایشان واقعی است یا فقط میخواستند مرا خوشحال کنند. اما جملهای که یکی از آنها گفت، هنوز بعد از گذشت سه یا چهار سال در ذهنم مانده است: «دخترانی که تازه از افغانستان میآیند، خیلی خوشگل هستند.» بعد از آنکه ماسکم را برداشتم، در مورد سنم، اینکه از کجای افغانستان آمدهام و چگونه به ایران رسیدهام، سؤال پرسیدند. من هم به سؤالهایشان جواب دادم. بعد از چند دقیقه، آنها دوباره مشغول صحبت با یکدیگر شدند و من تنها ماندم. وقتی دیدم کسی برای صحبت کردن کنارم نیست، کمی حوصلهام سر رفت. از کلاس بیرون رفتم و مدتی در حیاط مدرسه تنها نشستم. برای چند لحظه فقط مات و مبهوت ماندم و به اطراف نگاه کردم. بعد دوباره تصمیم گرفتم به کلاس برگردم. به کلاس برگشتم و روی صندلی خود نشستم. در حالی که آنها با یکدیگر صحبت میکردند، من فقط دفترم را باز کردم و شروع کردم به کشیدن روی صفحهٔ سفید آن؛ بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم. فقط به آن صفحهٔ خالی نگاه میکردم. کمی بعد، مدیر مدرسه دوباره وارد کلاس شد و شروع کرد به معرفی خودش. گفت: «شماها که از قبل با ما بودید، مرا میشناسید؛ اما برای کسانی که تازه آمدهاند، میخواهم خودم را کوتاه معرفی کنم و شما هم خودتان را معرفی کنید.» بعد گفت: «من آقای خاوری هستم، مدیر این مدرسه. این مدرسه از سالهای گذشته تا امروز برای دانشآموزانی مانند شما سرپا مانده است. از شما میخواهم کوشش و تلاش کنید و همه با هم به یکدیگر کمک کنید.» بعد از ما خواست که خودمان را معرفی کنیم. یکییکی دانشآموزان خودشان را معرفی کردند تا نوبت به من رسید. اول سلام کردم و گفتم: «سلام، صدف نوید هستم. سال قبل از افغانستان، از ولایت بلخ، شهر مزارشریف آمدم.» مدیر مدرسه بعد از معرفی من گفت: «چقدر عالی، از ولایت زیبای مزارشریف آمدی.» من هم گفتم: «بله.» بعد از اینکه همه خودشان را معرفی کردند، مدیر مدرسه قبل از رفتنش گفت: «چون امروز روز اول مدرسهٔ شماست، پانزده دقیقهٔ دیگر رخصت میشوید.» بعد از رفتن مدیر، از یکی از دختران پرسیدم: «همیشه روز اول مدرسه همینطور است؟» یکی از آنها گفت: «بله، این قانون این مدرسه است.» از او تشکر کردم و منتظر زنگ آخر مدرسه ماندم. با خودم فکر کردم؛ ما در افغانستان در روز اول مدرسه هم تا ساعت دوازده در مکتب میماندیم و درس داشتیم. اما اینجا روز اول مدرسه را برای آشنایی و معرفی به یکدیگر قرار داده بودند و به نظرم این کار جالب بود. وقتی زنگ آخر به صدا درآمد، همه دوباره کیفهایشان را برداشتند و آمادهٔ رفتن شدند. من هم مانند بقیه کیفم را روی شانهام گذاشتم و دوباره راهی خانه شدم. وقتی آن روز به خانه برگشتم، با خودم فکر کردم این هنوز اول راه است. هنوز راه زیادی مانده بود تا با زبان، فرهنگ و محیط جدید کاملاً آشنا شوم، اما چیزی درونم تغییر کرده بود. فهمیده بودم که میتوان دوباره شروع کرد؛ حتی وقتی فکر میکنی همهچیز از دست رفته است. آن روز فقط اولین روز مدرسهام در یک کشور دیگر نبود؛ روزی بود که دوباره به رؤیاهایم نزدیک شدم، روزی که فهمیدم مهاجرت فقط ترک کردن یک سرزمین نیست، بلکه شروع مسیری است که در آن باید خودت را دوباره پیدا کنی. شاید دری که در افغانستان به روی من بسته شد، پایان راه نبود؛ شاید همان در بسته، مرا به سوی دری دیگر هدایت کرد؛ دری که پشت آن هنوز امید، تلاش و آرزوهای من منتظر بودند. من فقط یک دختر مهاجر نبودم که وارد مدرسهای در کشوری دیگر شد؛ من دختری بودم که بعد از تمام آن سختیها، دوباره راهی برای ادامه دادن پیدا کرده بود.
۱۰۴ بازدید
۰ نظرات
توسط صدف نوید
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارد!