اولین چیزی که دنبالش گشتم، گوشیام بود که از پشت بالش پیدایش کردم. بدون اینکه اعلاناتم را ببینم، رفتم سراغ گروههای درسی مکتب و زود وصل شدم. هنر داشتیم. استاد شروع کرده بود به درس دادن. زود نامم را در چتباکس نوشتم و حاضری دادم. اول صبح، بیخواب و بیحال بودم و دلم میخواست دوباره بروم سر جایم و بخوابم که استاد با جدیت گفت: «زود کتابچههایتان آماده باشد که کار صنفی داریم.» من فکر میکردم شاید استاد چند داستان بخواند و تمام شود، اما نه! باید هر شاگرد سهم خودش را در درس و کار صنفی میگرفت. زود بلند شدم و رفتم طرف کتابچههایم. یکی را برداشتم و گفتم: «همین خوبه.» چند قلم را امتحان کردم. اکثریت رنگ نداشتند. با بیحوصلگی پرتشان کردم آن طرف و گفتم: «ای خداااا! یک قلم درست هم ندارم!» خواهرم مریم گفت: «بیا، مه بگیر.» پنسل نوکی سرخ رنگ اش را طرفم پرت کرد و گفت: «خش بخوره، موی کنکت میکنم! بگیر و آرام باش، درسای مه هم شروع شده.» چشمغرهای رفتم و پنسل را گرفتم و گفتم: «فعلاً خوبه.» استاد گفت: «همگی آماده استین؟ ده دقیقه وقت دارین. باید ادامهی این جمله را تکمیل کنید.» از آنجایی که دیشب چیزی نخورده بودم و صبح هم صبحانه نخورده بودم، شوخی کردم و در چتباکس میتِ درس نوشتم: «آخر استاد، اول صبح، شکم خالی، مغزم کار نمیکنه!» حدود پنجاه نفر در جلسه بودیم و همه خندیدند. درس آنلاین خیلی هم بد نیست؛ باز هم بهتر از بیسواد ماندن است. البته که نمی تواند جای حضوری درس خواندن را پر کند. این جملهی انگیزشی من برای شروع درس هایم در اول صبح بود: «خوب، حقیقت است. فعلاً این شرایط آمده و باید دوام بیاوریم.» ذهنم درگیر همین گفتوگوها بود که استاد گفت: «صالحه جان، اول خودت متن خوده میخانی.» خندید و ادامه داد: «شوخ خو استی! ببینم چقدر مهارت نویسندگی داری.» با ایموجی خنده واکنش نشان دادم. استاد گفت: «این ایموجی ره منحیث «باشه چشم» در نظر میگیرم.» و گفت: «شروع کنین، بخیر.» صفحات آخر کتابچهی کهنهای را باز کردم که نمیدانم از کدام دهه است و اصلاً نمیفهمم از چه کسی و برای چی است. خالی بود. شکر کردم و شروع کردم به نوشتن. از بس فکرم درگیر بود، جملهای را که استاد گفته بود یادم رفته بود. الحمدلله نمایندهی صنف در چتباکس نوشت. جمله را روی ورق نوشتم: «در مکتب را آرام کوبیدم، ولی سکوت بود.» صدای آرام در زدن، بلندتر از هر وقت دیگری در گوشم میپیچید. انگار دیوارهای مکتب هم آن صدا را شنیده بودند و در جوابش خاموشتر شده بودند. دوباره کوبیدم. این بار کمی محکمتر. باز هم هیچ. فقط باد سردی از لای درزهای چوبی در رفت و به صورتم خورد. لحظهای ایستادم. دستم هنوز روی دستگیره مانده بود، اما جرئت نداشتم فشار بدهم. حس عجیبی داشتم؛ مثل اینکه مکتب دیگر یک ساختمان ساده نیست، بلکه یک موجود زنده است که خودش تصمیم گرفته دروازهاش را ببندد. نمیدانستم این جملاتی که مینوشتم از کجا میشدند و از کجای ذهنم سرچشمه میگرفتند. بیاختیار ادامه دادم. پشت سرم چند دختر دیگر ایستاده بودند. یک تعدادشان را دیده بودم، ولی یادم نمیآمد در کجا. انگار کمخوابی و شکم خالیام روی متنی که مینوشتم هم تأثیر گذاشته بود. ... همه با کتابهای نیمهباز، با پنسل و خودکار، با نگاههایی که سؤال در آنها گیر کرده بود، ایستاده بودند. هیچکس چیزی نمیگفت. فقط میدیدم دروازهی بزرگ و قهوهای مکتب را که انگار سالهاست زنجیر شده باشد؛ در حالی که ما هر روز به امید باز شدنش بودیم. یکی از همصنفیهایم آهسته گفت: «شاید استاد نیامده...» اما هیچکس جواب نداد؛ چون همه میدانستیم. موضوع فقط استاد نیست. این سکوت... آن صحن حویلی که با خنده و جیغ و صدای پچپچ دختران پر بود، حالا اینقدر آرام شده بود که بجز صدای کبوترها و گنجشکها، چیزی دیگری به گوش نمیرسید. صنف هفتم که بودم، استاد دری ما استاد رضایی بود. یکی از انشاهایی که داده بود با عنوان«مکتب» بود. اولین جملهاش این بود: زندگی شما در مکتب رقم میخورد؛ خاطرههایی که به یادتان میآید، همه از درس مکتب، همصنفیها، این در و دروازه و دیدارهای کهنه و زنگخورده است. مکتبم؛ انگار همان صحن و همان کودکی پیش چشمهایم بود، اما نمیدانم. مثل قبل نبود. یکی از همصنفیهایم آرام نشست روی زینهی دکان روبهروی مکتب. کتابش را روی زانو گذاشت و بدون اینکه نگاه کند، شروع کرد به بازی کردن با ورقهای کتاب. میخواست دوباره همان صداها، خندهها، جیغهای شادی، پچپچها و صدای ورق زدن کتاب به گوش بیاید. من به دروازه نگاه کردم. به قفل زنگزدهاش، به دیوارهایی که روزی پر از صدای خنده و دویدن ما بودند. همان دیوارهای رنگخوردهی آبی و خاکی. حالا همین دیوارها انگار فراموش کرده بودند که ما اینجا زندگی کردهایم، یاد گرفتهایم و بزرگ شدهایم. در ذهنم تصویر صنف زنده شد؛ تختهی سبز، خطهای سفید، چاکچاکشده از گچ، میزهای چوبی که هر کدام قصهای داشتند. خطخطیهایی که روی میزها بودند، بیمعنی بودند؛ ولی حالا باز هم در مرگ کشیدن این خطهایم. جای نشستن هر دختر یک خاطره بود. یکی میخندید، یکی یادداشت میکرد، یکی همیشه دیر میآمد و استاد همیشه به او تذکر میداد. اما حالا همهچیز در یک سکوت سنگین گم شده بود. من یک قدم عقب رفتم و به آسمان نگاه کردم. ابرها آرام حرکت میکردند؛ سفید و انگار بیوجود، مثل تصویر یک فیلم در حال پخش، ساختگی. انگار دنیا هیچ تغییری نکرده بود؛ فقط ما در یک لحظه ایستاده بودیم؛ بین رفتن و ماندن، بین امید و ندانستن. ده دقیقهی استاد تمام شد و گفت: «بانو صالحه، بخوان!» اما من هنوز ذهنم درگیر این متن و تصویرش بود. فقط یک جملهی ناتمام مرا تا اوج غمِ بسته بودن مکتبم برد. درِ مکتب را آرام کوبیدم، ولی... سکوت بود.
۷ بازدید
۰ نظرات
توسط صالحه امیری
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارد!