رویاهای دفن شده در سفره عقد
باد آرامی میوزید. شهناز دختر چهارده ساله با مداد کوچکش در حال نوشتن انشایی بود با موضوع: "وقتی بزرگ شدم میخواهم چه کاره شوم؟"
آخرین داستانها
درب بسته، صدای باز شدن را میدهد
آن روز همه چیز شبیه همیشه آغاز شد. آفتاب آرام از پشت کوه بالا آمد و لبخند مادرم پر از امید بود.
نامهای به بانوی الهامبخش، داکتر شکردخت جعفری
سلام بر بانویی که امید را در دلهای خسته روشن کرد و به دختران سرزمینش آموخت که در پشت هر سختی، امیدی پنهان است.
مهاجرت
همیشه فکر میکردم بیپدری و یتیمی کمرشکن است؛ زندگی بدون پدر، آن هم وقتی دختر باشی، دختر افغان باشی و صدها رؤیا در سر داشته باشی.
روزی که رویاهایم جان گرفت
امروز برای من روزی متفاوت و خاص بود؛ روزی که حس کردم زندگیام وارد مرحلهای نو شده است.