وقتی به این روز فکر میکنم، همیشه برایم سؤال است که چطور یک روز توانست زندگی اینهمه آدم را تغییر بدهد. پانزدهم آگست، که مصادف است با ۲۴ اسد، برای من فقط یک تاریخ در تقویم نیست، روزی است که بعد از آن خیلی چیزها دیگر مثل قبل نبود. ۱۵ آگست ۲۰۲۱ روزی بود که طالبان وارد کابل شدند و حکومت جمهوری افغانستان سقوط کرد. آن روز مثلی خوابی بود که وقتی از آن بیدار شدیم، فهمیدیم همه چیز تغییر کرده است؛ انگار از یک دنیا به دنیای دیگری سفر کرده بودیم، شاید هم بیست سال به گذشته برگشته بودیم. دنیایی که قبل از آن برای خود ساخته بودیم، با تمام آرزوها و برنامههایش، ناگهان دیگر مثل گذشته نبود. من از یک سال قبل برای کانکور آمادگی میگرفتم. هدفم این بود که وقتی صنف دوازدهم را تمام کردم، یک سال کامل منتظر نمانم تا برای کانکور آماده شوم. میخواستم همان وقتی که مدرک دوازدهم را گرفتم، امتحان کانکور بدهم و وقتم را تلف نکنم. برای همین روزهای خیلی شلوغی داشتم. صبح مکتب بودم، بعد از مکتب کلاس ریاضی، بعد انگلیسی و در کنار همه اینها خیاطی هم یاد میگرفتم. تقریباً برای هر روزم یک برنامه مشخص داشتم و میدانستم باید برای رسیدن به چیزی که میخواهم چه کار کنم. آن روزها شاید فکر میکردم این همه درس و کلاس و خستگی فقط بخشی از زندگی عادی من است. نمیدانستم روزی میرسد که همین چیزهای ساده برایم تبدیل به خاطره شود. خاطرهٔ روزهایی که فکر میکردم آیندهام مثلی روز روشن هست و قرار هست به همه ای آنها برسم. اما بعد از پانزدهم آگست دیگر همه چیز فرق میکرد. هیچ چیز مثل قبل نبود. دیگر از آن همه مشغله، مکتب، کورس، درس خبری نبود. حتی دیگر تا رفتن به پشت بام هم برایم سخت شده بود؛ دیگر دلیلی برای بیرون رفتن از خانه را نداشتم. تصور میکردم هر کسی که از خانه بیرون میرود،ممکن است طالبان او را با خود ببرند. شبها صدای شلیک خیلی زیاد بود و مادرم از ترس اینکه مبادا گلوله به خانهٔ ما اصابت کند، همه ای ما را جداگانه در گوشه های خانه میخواباند. نمیدانم آن همه شلیک شبانه برای چی بود ولی خیلی ترسناک بود و من هر شب با خود میگفتم خدا میداند باز کدام بدبخت بیچاره ای بدست طالبان افتاده است. حتی برای دزدان که توسط طالبان در مرکز شهر بدار آویخته میشد دلم میسوخت. نمیدانم گناهی داشتند یا نه؟ اما برای من دیدن چنین مجازاتی خیلی وحشتناک بود. روزها یکی پس از دیگری میگذشتند؛ تنها من نبودم، زنها و دختران زیادی مثل من با ترسها و افکار خودشان دستوپنجه نرم میکردند. افکاری که هر روز تبدیل به واقعیت میشد. مثلی چراغ جادویی قصه ها میماند ولی با یکمی تفاوت؛ چراغ جادویی آروزها را به واقعیت تبدیل می کند، ولی برای ما زنان افغانستان، تک تک ترس ها و افکار مان به واقعیت تبدیل میشد. ترس از ازدواج های اجباری به واقعیت تبدیل شد و تعداد زیادی از دختران سر زمینم مجبور شدند در همان سن کم شان لباس تأهل در بر کنند و وارد جنگی شوند که دیگر هیچ برگشتی نداشت. به قول بزرگان ما که میگفتند؛ دختر با لباس سفید به خانه شوهر میرود و با کفن از خانه شوهر بیرون میشود. شاید این جمله برای نسلهای گذشته یک باور عادی بوده، ولی برای من همیشه سؤال بود؛ چرا همیشه باید دختر؟ چرا همیشه سرنوشت دختر توسط دیگران تعیین شود؟ این یکی از سؤالهایی بود که آن روزها در ذهنم میچرخید. سؤال دیگری که همیشه با من کلنجار میرفت این بود که آیندهٔ ما چه میشود؟ آیا دیگر هیچ آیندهٔ روشنی نخواهیم داشت؟ آیا نسل بعد ما هم از درس و سواد محروم خواهد ماند؟ آیا از آرزوها و زندگی کردن مان بخاطر زن بودن مان دست بکشیم؟ این سوال ها هر روز بیشتر ذهنم را به خود مشغول میکرد. اما جواب ساده ای نداشتند، در واقع هیچ جوابی نداشتند. من که تا آن روز همه برنامههایم برای بعد از اتمام صنف دوازدهم بود. یک برنامه ساده و مستقیم. راستش هیچ برنامه دومی نداشتم، چون فکر میکردم تمام برنامههایم بدون کدام مشکل پیش خواهد رفت و تصورش را نمیکردم که روزی تمام آرزوها و هدفهایم با خاک یکسان شود. و وقتی فهمیدم که دیگر فرصتی ندارم تا آن پلانها را عملی کنم، دیگر هیچ نمیدانستم چی کار کنم. تمام آن برنامههایی را که داشتم، دیگر مثل قبل معنی نداشت. من هنوز همان آدم بودم، همان آرزوها را داشتم، اما راه رسیدن به آنها دیگر معلوم نبود. آن روزها فقط من نبودم که برنامهها و آرزوهایم تغییر کرده بود. خیلی از دختران و زنان افغانستان هم دیگر نمیتوانستند برای زندگی خودشان آنطور که میخواستند تصمیم بگیرند. بعضیها درسهایشان نیمهکاره ماندند، بعضیها کارشان را از دست دادند و بعضیها مجبور شدند با شرایطی کنار بیایند که خودشان انتخاب نکرده بودند. وقتی همه اینها را کنار هم میگذارم، میبینم ۱۵ آگست فقط روز سقوط یک حکومت نبود. برای خیلی از ما روزی بود که زندگیمان به گونه عجیبی تغییر کرد و خیلی از برنامههایی که برای آینده داشتیم، دیگر امکان عملی شدن نداشت. حالا که پنج سال از آن روز گذشته است، وقتی به ۱۵ آگست فکر میکنم، هنوز هم یاد همان روزهایی میافتم که خیلی چیزها در زندگی ما تغییر کرد. شاید برای همین است که ۱۵ آگست برای من یک تاریخ بدیمن است. تاریخی که هر بار به آن فکر میکنم، یاد آرزوها و برنامههایی میافتم که نیمهکاره ماندند.
۲ بازدید
۰ نظرات
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارد!