راهی که خودم ساختم‌
آن روز را خوب به خاطر دارم. امتحان جغرافیه داشتیم. یک روز قبل از امتحان، در همان اتاقی که همیشه مصروف درس خواندن بودم، برای امتحان جغرافیه آمادگی می‌گرفتم. تک‌تک صفحات کتاب و سوال‌های تمرین فصل را مرور می‌کردم. در جریان درس خواندن بودم که مادرم وارد اتاق شد. سینی غذا در دستش بود و گفت: «نرگس جان، تو که از خاطر درس‌هایت درست غذا هم نمی‌خوری. چند بار صدایت کردم، سر سفره غذا نیامدی. پدرت گفت غذایت را در اتاقت بیاورم.» گفتم: «مادر جان، فقط یک هفته تا تمام شدن امتحانات ما باقی مانده. فردا هم مضمون جغرافیه را امتحان داریم.» با لبخند و نوازش گفت: «حتماً ان‌شاءالله امسال هم اول نمره خواهی شد، با این تلاش و زحمتی که خودت می‌کشی.» گفتم: «بلی، ان‌شاءالله، با دعای شما مادر جان.» آن روز مادرم از اتاقم بیرون رفت و من دوباره مشغول درس خواندن شدم، بدون این‌که بدانم فردا قرار است زندگی‌ام به دو قسمت «قبل از آن روز» و «بعد از آن روز» تقسیم شود. از صنف پنجم همیشه مقام اول را داشتم و بزرگ‌ترین رؤیایم داکتر شدن و در آینده یک رهبر موفق در جامعه‌ام بود.
فردا صبح زود از خواب بیدار شدم. بعد از خوردن چای، لوازم مکتبم را آماده کردم و راهی مکتب شدم. در مسیر راه دختران زیادی مثل خودم را می‌دیدم که با شور و شوق برای امتحان به طرف مکتب می‌رفتند. دیدن آن صحنه برایم بسیار الهام‌بخش بود. کتاب در دست داشتم و در حالی که به درس‌هایم فکر می‌کردم، به راه خود ادامه دادم تا وارد حویلی مکتب شدم. اما فضای مکتب آن روز کاملاً متفاوت بود. در چهره همه ترس دیده می‌شد. وقتی وارد صنف خودمان شدم، دیدم هم‌صنفی‌هایم یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند و گریه می‌کنند. از هر کسی می‌پرسیدم «چه شده؟» همه فقط یک چیز در جوابم می‌گفتند: «دیگر به ما اجازه داده نمی‌شود درس بخوانیم. گفته شده دختران بالاتر از صنف ششم دیگر حق ندارند تا امر ثانی به مکتب بیایند.» با شنیدن این جمله تمام وجودم شروع به لرزیدن کرد. نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. به کتاب‌هایم، به صنفم و به چهره هم‌صنفی‌هایم نگاه کردم و با خودم فکر کردم: آرزوهایی که سال‌ها برایشان تلاش کرده بودیم، آیا قرار بود با یک تصمیم ناگهانی تمام شوند؟ آن روز با همان حس محرومیت به خانه برگشتم، بدون این‌که حتی امتحان جغرافیه را سپری کنم. وقتی به خانه رسیدم، به طرف اتاقم دویدم، وسایل مکتبم را در گوشه‌ای از اتاق گذاشتم و خودم نشستم و به آینده‌ام فکر کردم. قرار بود از این به بعد چه چیزی را تحمل کنیم؟ آیا باید متوقف می‌شدم؟ آیا باید از اهداف و رؤیاهایی که داشتم دست می‌کشیدم؟ بعد از این مسیرم چگونه می‌شد؟ آیا باید خانه‌نشین می‌شدم؟ هزاران دلهره و نگرانی درباره آینده، بیشتر و بیشتر مرا نگران می‌کرد.
از آن روز به بعد دیگر هیچ روزی نبود که بدون یک خبر بد بگذرد. هر روز در اخبار می‌شنیدم که دختران و زنان زیادی به بهانه‌های مختلف، از رفتن به مراکز آموزشی گرفته تا گشت‌وگذار در خیابان‌ها، با محدودیت و ترس روبه‌رو می‌شوند. روزبه‌روز بیشتر در چهار دیواری خانه محصور می‌شدم. خانواده‌ام هم از شدت نگرانی اجازه نمی‌دادند، حتی اگر مکاتب بسته شده بود، به کورس بروم. خودم هم دلهره داشتم؛ اگر به کورس بروم، آیا دوباره به خانه برمی‌گردم یا نه؟ ترس آن‌قدر به زندگی ما نزدیک شده بود که رفتن برای یادگیری هم دیگر یک کار عادی نبود.
یکی از همان شب‌های تاریک بود. با خانواده سر دسترخوان نشسته بودیم که به گوشی برادرم زنگ آمد. چند دقیقه بعد از صحبت، با چهره‌ای نگران به طرف من نگاه کرد و از جایش بلند شد. همه نگران شدیم. در دلم حس بسیار بدی پیدا شده بود. دوباره آمد، به طرف من نگاه کرد و گفت: «جان برادر، تسلیت باشد. دوستت شریفه را طالبان به قتل رساندند و متأسفانه جسدش هم در شفاخانه است. یکی از همسایه‌ها زنگ زده بود و خبر داد.» آن شب همه‌چیز برایم تلخ و تاریک شد. با خودم فکر می‌کردم گناه شریفه چه بود؟ او فقط می‌خواست درس بخواند. آن شب طولانی‌تر از شب‌های دیگر گذشت. خواب به چشمانم نیامد و تا صبح با گریه و حس حقارت به آینده‌ای فکر می‌کردم که هر روز بیشتر از من گرفته می‌شد.
واقعاً در آن روزها همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا من را از پا بیندازد؛ انگار همه‌چیز مخالف ادامه دادن من بود. اما یک روز با خودم نشستم و خوب فکر کردم. دروازه‌های مکتب بسته شده بود، رفتن به کورس هم می‌توانست به قیمت جانم تمام شود و من حالا در چهار دیواری خانه مانده بودم. با خودم گفتم: «نرگس جان، تو رؤیای داکتر شدن داشتی. تو می‌خواستی یک رهبر قوی باشی. یک رهبر حتی در روزهای سخت هم باید برای خودش و عزیزانش مقاومت کند. اگر امروز نمی‌توانم شرایط را تغییر بدهم، حداقل می‌توانم تصمیم بگیرم که متوقف نشوم.» همان روز به خودم قول دادم که نباید مسیرم را قطع کنم؛ باید به خاطر آینده خودم، به خاطر هزاران دختر محروم از آموزش و به‌خصوص به خاطر شریفه که فقط به جرم درس خواندن جانش را از دست داد، قوی باشم و ادامه بدهم.
رفتم به همان اتاقی که مدت‌ها بود برای درس خواندن واردش نشده بودم؛ چون هر بار دیدن و حتی نزدیک شدن به دروازه آن اتاق، مرا به یاد همان روزی می‌انداخت که فهمیدم دیگر نمی‌توانم به مکتب بروم. دروازه را باز کردم. همه‌چیز هنوز سر جایش بود؛ کتاب‌هایم، یادداشت‌های روزانه‌ام و تقسیم اوقات درسی‌ام که زمانی هر روز مطابق آن درس می‌خواندم. نزدیک تاقچه کتاب‌هایم شدم، همه را مرتب کردم و تقسیم اوقاتم را دوباره با پلان‌های درسی جدید نوشتم. آن روز احساس عجیبی داشتم؛ هم دلم گرفته بود و هم خوشحال بودم، چون دوباره از نو شروع کرده بودم. فهمیدم اگر دروازه مکتب به رویم بسته شده، نمی‌گذارم دروازه یادگیری‌ام هم بسته شود.
بعد از آن روز کتاب‌های بیرونی مطالعه می‌کردم و مطالب مهم را یادداشت می‌گرفتم. مضامین صنف یازدهم را که از صنف قبلی خواهرم مانده بود پیدا کردم و هر روز دو مضمون را می‌خواندم. حس خوبی داشتم؛ خودم در خانه برای خودم مکتب ساخته بودم و دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست به من بگوید حق نداری درس بخوانی. در کنار درس‌هایم کوشش می‌کردم در شرایط دشوار کنار خانواده‌ام، به‌خصوص پدر و مادرم، باشم. پیش از ظهر گلدوزی می‌کردم و بعد از ظهر درس می‌خواندم. از پولی که از گلدوزی به دست می‌آوردم، نیازهای خودم را رفع می‌کردم؛ برای درس خواندن قلم و کتابچه می‌خواستم و نمی‌خواستم همیشه از پدرم پول بگیرم. همیشه دوست داشتم روی پای خودم بایستم و بعدها فهمیدم که رهبری من شاید از همان‌جا آغاز شده بود؛ از یک محوطه کوچک در خانه‌مان.
دو سال گذشت و من هر روز بیشتر تلاش می‌کردم که مسیر آموزش خودم را گسترده‌تر کنم و ارتباطم را با دنیای بیرون بیشتر بسازم. تصمیم گرفتم آموزش آنلاین را شروع کنم. این تصمیم از مدت‌ها قبل در پلان‌هایم بود، اما برای شروع درس‌های آنلاین به یک گوشی نیاز داشتم. حدود یک‌ونیم سال دست‌دوزی و گلدوزی کردم تا توانستم از پول خودم یک گوشی بخرم. وقتی گوشی را خریدم، بسیار خوشحال بودم؛ چون احساس می‌کردم یک دروازه تازه به روی من باز شده است. بالاخره آموزش آنلاین را شروع کردم و مسیر یادگیری‌ام هر روز رنگ تازه‌ای به خود گرفت. با دختران زیادی از سراسر افغانستان و جهان در ارتباط شدم و مواد درسی جدید از آن‌ها می‌گرفتم.
در کنار درس خواندن، شب‌ها وقتی دیگران می‌خوابیدند، می‌نوشتم؛ متن‌ها و داستان‌هایی درباره تجربه‌های خودم و هزاران دختر مثل خودم. کم‌کم با چند نشریه در ارتباط شدم و از من خواستند روایت‌هایم را برایشان بفرستم. وقتی نوشته‌هایم منتشر می‌شد، برایم می‌گفتند که این روایت‌ها از دل واقعیت جامعه‌ای می‌آید که دخترانش با محدودیت زندگی می‌کنند. همین تشویق‌ها باعث شد راه نویسندگی‌ام را ادامه بدهم. هر شب که نوشته‌ای از من منتشر می‌شد، با خوشحالی آن خبر را با مادرم شریک می‌کردم و مادرم همیشه مرا تشویق می‌کرد که مسیر یادگیری و نوشتنم را ادامه بدهم.
کم‌کم کارهایم را به صورت پنهانی بیرون از خانه شروع کردم. به کورسی نزدیک خانه‌مان می‌رفتم و به صورت رایگان، دو ساعت زبان انگلیسی برای دانش‌آموزان تدریس می‌کردم. محدودیت برای دختران زیاد بود و بسیاری از دختران به صورت پنهانی به کورس می‌آمدند. هر روز تعداد دانش‌آموزانی که برایشان تدریس می‌کردم بیشتر می‌شد تا جایی که دو صنف زبان انگلیسی تشکیل دادم. مدتی به صورت رایگان تدریس کردم تا این‌که استادم گفت: «نرگس جان، از زحماتی که می‌کشی، تصمیم گرفتیم هر ماه برایت فیس پرداخت کنیم.» بسیار خوشحال شدم؛ چون هم‌زمان با درس خواندن و تدریس کردن، می‌توانستم از زحمات خودم درآمدی داشته باشم و برای آن پول یک هدف داشتم: می‌خواستم زمینه یادگیری را برای زنان و دختران دیگری که تشنه آموزش بودند، فراهم کنم.
بعد از مدتی، با پنج تن از دوستانم گروهی به نام «اوج پرواز» تشکیل دادیم. با یک امید شروع کردیم: آموزش و یادگیری برای دخترانی که مثل ما از درس محروم مانده بودند. ابتدا از خانه‌های خودمان شروع کردیم. هر کدام به مادر خود خواندن و نوشتن می‌آموختیم. روزی مادرم بعد از این‌که توانست نام خودش را بنویسد و کتاب بخواند، جمله‌ای گفت که هنوز با افتخار آن را به یاد می‌آورم: «دخترم، من با یادگیری خواندن و نوشتن احساس می‌کنم چشمانم باز شده؛ انگار قبل از یادگیری بینا نبودم و حالا درست می‌توانم ببینم و زندگی را درک کنم.» آن جمله برای من فقط یک جمله نبود؛ فهمیدم گاهی یک قلم و یک کتابچه می‌تواند زندگی یک انسان را تغییر دهد.
بعد تصمیم گرفتیم در مسجد منطقه خودمان یک صنف مخصوص بانوان برای درس دادن ایجاد کنیم. در آغاز حتی تخته و تباشیر نداشتیم. من از پولی که از تدریس به دست می‌آوردم، برای مادران و دختران قلم و کتابچه می‌خریدم و کم‌کم توانستم یک تخته هم تهیه کنم. امروز که به پنج سال گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم این سال‌ها فقط با منتظر ماندن نگذشت. من می‌توانستم منتظر بمانم تا روزی دروازه مکتب دوباره به رویم باز شود، اما در این مدت تلاش کردم از همان امکانات کوچکی که داشتم، راهی برای ادامه بسازم. امروز نه‌تنها مسیر آموزش خودم ادامه دارد، بلکه زنان و دختران زیادی توانسته‌اند از من چیزهایی یاد بگیرند و من نیز از آن‌ها چیزهای زیادی آموخته‌ام.
پنج سال آسان نگذشت؛ با محرومیت، ترس، خشونت، نبود انترنت پایدار و گاهی حرف‌هایی از جامعه که هضم کردنشان برایم بسیار سخت بود. اما هر بار که احساس می‌کردم خسته شده‌ام، به همان دخترکی فکر می‌کردم که روزی با شوق کتاب در دست به طرف مکتب می‌رفت و رؤیای داکتر شدن داشت. من هنوز به تمام اهدافم نرسیده‌ام. شاید هنوز راه زیادی در پیش داشته باشم، اما از اهدافم دست نکشیده‌ام. شاید نتوانستم همه‌چیز را تغییر بدهم، اما توانستم تصمیم بگیرم که متوقف نشوم.
در این پنج سال، من در برابر نادانی و بی‌عدالتی با قلمم، با کتاب‌هایم و با آموزش مقاومت کردم. اگر امروز دروازه‌های مکتب به روی ما بسته است، ما دروازه‌های دیگری برای یادگیری پیدا کرده‌ایم. شاید راهی که انتخاب کرده‌ام طولانی باشد، اما دیگر از طولانی بودنش نمی‌ترسم. چون در این سال‌ها یاد گرفتم که مقاومت همیشه با کارهای بزرگ آغاز نمی‌شود؛ گاهی از یک دختر در یک اتاق کوچک، از باز کردن دوباره یک کتاب، از نوشتن یک برنامه درسی، از خریدن یک قلم با پول دسترنج خودت و از آموزش دادن به یک نفر دیگر آغاز می‌شود. من هنوز در مسیرم، هنوز رؤیا دارم و هنوز می‌خواهم ادامه بدهم؛ تا روزی که هیچ دختری برای باز کردن یک کتاب نترسد و هیچ مادری برای یاد گرفتن خواندن و نوشتن مجبور نباشد منتظر اجازه کسی بماند. شاید راه طولانی باشد، اما من دیگر از راه‌های طولانی نمی‌ترسم؛ چون یاد گرفته‌ام ادامه دادن، خودش یک پیروزی است.
Narges Noori

نرگس نوری

• نویسنده

.

۸۰ بازدید ۶ نظرات

نظرات

آمنه فقیر ۱۴۰۵/۶/۷

خیلی عالی و قابل قدر

Zahra Rezaei ۱۴۰۵/۶/۹

با دقت از اول خواندم و ناخواسته بغضم ترکید! نرگس جان استاد و رفیق عزیزم همچنان پر قدرت ادامه بده مطمئنم به جایگاهی که لایقشی میرسی این روزها سخت تر از سخت میگذره اما هنوز زندگی جریان داره و ما باید با جریان زندگی همراه باشیم تا عقب نمانیم بهت افتخار میکنم عزیزم و میخوام در اوج قله های موفقیت ببینمت دوستدارت زهرایی ❤️‍🩹🫂🌱🤍

زهرا اکبری ۱۴۰۵/۶/۹

انشالله همیشه موفق و کامیاب باشین به امید موفقیت های بیشتر من واقعا از این استوری یک انگیزه خیلی عالی گرفتم زنده باد دختران قوی افغانستان

زهرا هاشمی ۱۴۰۵/۶/۹

آفرین بر دختران با غیرت وطن ام،واقعا خیلی خوشحال می شوم وقتی می بینم دختران شجاع افغانستان اینقدر استوار سر پا ایستاده اند،خیلی خوشحال می شوم وقتی پیام های را می بینم که بوی امید میدهند ،بوی تسلیم نشدن و مقاومت کردن می دهند ،پنج سال آسان نگذشت ،با محرومیت ،تبعیض ، باحرف زننده مردم، اما مهم اینجاست که ما هنوز ادامه می‌دهیم ،امیدوارم روزی برسد که از بین همین تاریکی همهٔ پرنسیس های غیور افغانستان مدرک داکتری و یا مدرک مورد علاقهٔ شان به دست بگیرند انشالله.

پرینا فقیری ۱۴۰۵/۶/۱۰

خیلی یک داستان عالی و پر مفهوم

آرزو اجرستانی ۱۴۰۵/۶/۱۲

خیلی یک داستان عالی انشاالله روزی ردروازه مکتب برای همه مانبازخواهد شد