آخرین روایت‌ها

مهاجرت
خاطرات
۲۴ سرطان ۱۴۰۵

مهاجرت

همیشه فکر می‌کردم بی‌پدری و یتیمی کمرشکن است؛ زندگی بدون پدر، آن هم وقتی دختر باشی، دختر افغان باشی و صدها رؤیا در سر داشته باشی.

۱۶۵ ۱۵ ۵
روزی که رویاهایم جان گرفت
خاطرات
۲۲ سرطان ۱۴۰۵

روزی که رویاهایم جان گرفت

امروز برای من روزی متفاوت و خاص بود؛ روزی که حس کردم زندگی‌ام وارد مرحله‌ای نو شده است.

۹۸ ۲ ۰
پدر قهرمانم
خاطرات
۲۲ سرطان ۱۴۰۵

پدر قهرمانم

بعد از چند سال تصمیم گرفتم نامه‌ای دوستانه برایت بنویسم؛ این نامه را از اعماق قلبم برایت می‌نویسم.

۱۵۶ ۵ ۱
گذشته‌ها قشنگ بود
خاطرات
۲۱ سرطان ۱۴۰۵

گذشته‌ها قشنگ بود

درِ حویلی را بستیم و راه افتادیم. هنوز هم آن مسیر را به‌خوبی به یاد دارم. از کوچه خاکی گذشتیم.

۹۵ ۴ ۰