آن روز یکی از خوشحالترین روزهای زندگیام بود. با شوق جلو آینه رفتم و به چهرهام نگاه کردم. از شدت هیجان، انگار خودم را در آغوش گرفته بودم. چشمانم برق میزد و لبخندی روی لبانم نشسته بود. در دل با خود میگفتم: «چهقدر خوب شد که بالاخره میتوانم بروم.» صبح روزی که قرار بود برویم، آرامآرام از راه میرسید و آسمان کمکم روشن میشد. هنوز آفتاب کاملاً طلوع نکرده بود که برادرم با چشمان نیمهباز صدایم زد و گفت: «بیدار شو، دیر میشود.» با همان شوقی که در دلم موج میزد، سریع از جا بلند شدم. تلفنم را از زیر بالش بیرون آوردم؛ ساعت نزدیک چهار و نیم صبح بود. وضو گرفتم و در دل از خداوند به خاطر این فرصت زیبا تشکر کردم. جانمازم را پهن کردم و نمازم را با آرامش خواندم. به طرف کمد رفتم. مانتوی مشکی و کرتی سیاهرنگم را بیرون آوردم. چند لحظه به آنها نگاه کردم؛ مدت زیادی بود که نپوشیده بودم. با ذوق لباسهایم را پوشیدم. بعد به آینه حمام رفتم تا کمی به سر و صورتم برسم. موهایم را با شانه سیاهرنگ مرتب کردم. همان لحظه برادرم در زد و گفت: «زود باش، بیا بیرون تا برویم، دیر میشود.» چادرم را مرتب کردم و بیرون آمدم. او کتابهایش را در دست گرفته بود و آماده رفتن بود. هوای سرد و نسیم دلنشین صبح زمستان، روی صورتم آنقدر لذتبخش بود که انگار در گرمای تابستان، تکهای یخ خنک در دهان گذاشته باشم؛ اما هیجان دلم از آن نسیم هم بیشتر بود و گونههایم را از شوق سرخ کرده بود. کفشهایم را پوشیدم. کنار شیشه پنجره ایستادم. انعکاس کمرنگ نور صبح روی شیشه افتاده بود و تصویر صورتم را نشان میداد. بیاختیار لبخندی روی لبانم نشست. نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم: «امروز چه روزی خواهد بود؟» در ذهنم بارها تصور میکردم که وقتی وارد آموزشگاه شوم، چگونه سلام کنم، چگونه با دیگران صحبت کنم و چه اتفاقهایی در انتظارم باشد. درِ حویلی را بستیم و راه افتادیم. هنوز هم آن مسیر را بهخوبی به یاد دارم. از کوچه خاکی گذشتیم. جای پاهای برادرم روی خاک میماند و من سعی میکردم پاهایم را درست روی همان جای پاها بگذارم. همین بازی کوچک، مسیر را برایم شیرینتر کرده بود. وقتی به سرک اصلی رسیدیم، رفتوآمد مردم کمکم بیشتر شده بود. هر کسی برای رسیدن به کار و زندگی خود عجله داشت. راه ما تا آموزشگاه حدود نیم ساعت بود. در میان راه از برادرم پرسیدم: «ساعت چند است؟ تلفنم را نیاوردهام.» او تلفنش را از میان کتابهایش بیرون آورد. وقتی دکمه کناری را فشار داد، دید صفحه گوشی برعکس است. خندید، گوشی را درست گرفت و گفت: «پنج و بیستوچهار دقیقه.» آنقدر غرق فکر و هیجان بودم که اصلاً نفهمیدم مسیر چگونه گذشت. خیلی زود به آموزشگاه رسیدیم. نفس عمیقی کشیدم، شانههایم را صاف کردم و سرم را بالا گرفتم؛ چون بارها این لحظه را در ذهنم تصور کرده بودم. همراه برادرم وارد آموزشگاه شدیم. سلام کردیم و گفتم که برای اولین بار آمدهام. مدیر دفتر با مهربانی گفت: «میتوانید صنفها را ببینید و اگر خوشتان آمد، ثبتنام کنید.» آرام از دفتر بیرون آمدیم. رحیم جلوتر راه میرفت و من پشت سرش از پلهها بالا میرفتم. صنف در طبقه دوم بود. وقتی وارد صنف شدیم، نگاه بیشتر شاگردان به سمت ما برگشت. سلام کردیم و داخل شدیم. نگاهی به چوکیها انداختم و کنار دخترها نشستم. به دیوار تکیه دادم، دستهایم را روی هم گذاشتم و منتظر آمدن استاد شدم. چند دقیقه بعد استاد وارد شد. سلام کرد و درس را با احوالپرسی آغاز کرد. با دقت به چهرهاش نگاه میکردم و با خود فکر میکردم که حتماً استاد خوبی خواهد بود. ناگهان نگاهم کرد و پرسید: «شاگرد جدیدی؟ چرا قلم نیاوردهای؟» با کمی خجالت گفتم: «برادرم یادداشت برمیدارد.» پرسید: «کدام برادرت؟» نام برادرم را گفتم. بعد از چند جمله کوتاه، درس شروع شد. آن صنف خیلی خوب گذشت. پس از آن به صنف بعدی رفتم که استاد دیگری داشت. آن کلاس هم برایم بسیار جالب و آموزنده بود. کمکم یک ماه از رفتنم به آموزشگاه گذشت. در این مدت دوستان جدیدی پیدا کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم و تجربههای تازه و زیبایی به دست آوردم. هر روز با شوق بیشتری به آموزشگاه میرفتم. اما یکی از روزها اتفاقی افتاد که هیچوقت از خاطرم پاک نمیشود... آن روز، مثل همیشه، کمی زودتر از شروع صنف به آموزشگاه رسیده بودم. آرام از راهرو میگذشتم که ناگهان کسی از روبهرو آمد. بیاختیار سرم را بالا گرفتم. چشمهایم برای لحظهای در چشمهایش گره خورد. چند ثانیه هر دو بیحرکت ماندیم. لبخند آرامش باعث شد او را بشناسم. باورم نمیشد؛ او یکی از صمیمیترین دوستان دوران کودکیام بود که سالها از او خبر نداشتم. با خوشحالی به طرف هم رفتیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم. اشک شوق در چشمان هر دوی ما جمع شده بود. گفتم: «واقعاً خودتی؟» با لبخند گفت: «من هم باورم نمیشود دوباره تو را میبینم.» کنار هم تا شروع صنف نشستیم و از خاطرات گذشته، روزهای کودکی، سختیها، آرزوها، قولها و روزهایی که از هم دور بودیم صحبت کردیم. احساس میکردم تمام فاصله آن سالها با چند دقیقه گفتوگو از بین رفت. بعد از ختم صنف با هم از آموزشگاه بیرون آمدیم. هوای سرد زمستان دیگر برایم سرد نبود؛ چون گرمای دیدار دوباره یک دوست قدیمی، تمام وجودم را پر کرده بود. وقتی به خانه رسیدم، دوباره روبهروی آینه ایستادم. این بار لبخندم از صبح هم زیباتر بود. آرام به خودم نگاه کردم و گفتم: «چه روز زیبایی بود...» آن روز فقط برای درس خواندن به آموزشگاه نرفته بودم؛ بلکه یکی از زیباترین خاطرات زندگیام را دوباره پیدا کرده بودم. از آن روز فهمیدم که بعضی از آدمها، هرچقدر هم زمان بگذرد، اگر جای واقعیشان در قلبت باشد، با یک نگاه و یک لبخند دوباره به زندگیات برمیگردند. هنوز هم هر وقت آن صبح زمستانی را به یاد میآورم، لبخندی روی لبانم مینشیند و با خود میگویم: بعضی از زیباترین اتفاقهای زندگی، درست زمانی رخ میدهند که هیچ انتظاری از آنها نداری.
۸۳ بازدید
۰ نظرات
توسط صدیقه خادمی
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارد!