کیمیاگر آینه‌ ای از زنده گی
تا به حال از خود پرسیده‌ایم که چرا بعضی از انسان‌ها به دنبال رویاهای‌شان می‌روند و بعضی دیگر با داشتن آرزو‌های بزرگ، همان جا می‌مانند؟ 

من پاسخ این سوال را در کتاب کیمیاگر پیدا کردم.

کیمیاگر برای من فقط داستان یک جوان و جستجوی یک گنج نبود؛ بلکه داستان هر انسانی است که در زندگی آرزویی دارد اما میان آرزو و رسیدن به آن، ترس از شکست، تردید و سختی قرار گرفته است.

شخصیت اصلی داستان، سانتیاگو، جوانی است که عاشق سفر کردن بود. او شغل چوپانی را انتخاب کرد و با رمه گوسفندانش سفر می‌کرد. روزی در یک کلیسا رسید و زیر درخت انجیر استراحت کرد. خواب دید که در زیر اهرام مصر گنجی نهفته است. او می‌توانست آن رویا را نادیده بگیرد و به زندگی معمولی خودش ادامه دهد، اما تصمیم گرفت قدمی بردارد و به دنبال گنج برود. همین تصمیم آغاز یک سفر بزرگ برای او شد. اولین درسی که از این کتاب باید آموخت، این است که رویا داشتن کافی نیست، باید برای رسیدن به رویا قدم برداشت.

ما انسان‌ها گاهی می‌گوییم: «کاش فلان کار را می‌کردم، کاش فلان مهارت را یاد می‌گرفتم، کاش به فلان هدفم می‌رسیدم. ». اما میان کاش و رسیدن یک چیز مهم وجود دارد؛ عمل. اگر فقط آرزو کنیم و هیچ قدمی برنداریم، آرزوی ما تبدیل به واقعیت نمی‌شود .

درس دوم کتاب، نترسیدن از شروع کردن است. یعنی ما نباید از شروع یک چیز بترسیم. سانتیاگو در مسیرش با مشکلات زیادی روبرو شد. گاهی چیز‌هایی را از دست داد. گاهی نمی‌دانست قدم بعدی چه خواهد بود. اما هر بار چیزی جدید یاد می‌گرفت. این قسمت داستان این را بیان می‌کند که شکست همیشه به معنای پایان نیست. گاهی شکست یک معلم سخت‌گیر است که به ما چیز‌های زیادی را یاد می‌دهد که در شرایط عادی هر گز یاد نمی‌گیریم.

درس دیگری از کتاب، صبور بودن در مسیر است. ما معمولا دوست داریم خیلی زود به نتیجه برسیم. اگر برای چیزی تلاش کنیم و بعد از مدتی نتیجه نگیریم، ممکن است فکر کنیم که راه را اشتباه آمدیم. اما زندگی همیشه اینگونه نیست. بعضی هدف‌ها زمان می‌خواهند. همان طوری که یک دانه در یک روز به درخت تبدیل نمی‌شود، انسان هم در یک روز به چیزی که آرزو دارد تبدیل نمی‌شود.

یکی از مفاهیم زیبای کتاب چیزی است که از آن به عنوان زبان جهان یاد می‌شود. من زبان جهان را اینگونه برداشت کردم که زندگی همیشه با کلمات با ما صحبت نمی‌کند. گاهی از طریق تجربه‌ها، اتفاق‌ها ،آدم‌های که وارد زندگی ما می‌شوند و فرصت‌هایی که پیش روی ما قرار می‌گیرند درس‌هایی به ما می آموزد.
اما این به این معنی نیست که هر اتفاق تصادفی را حتما یک نشانه بدانیم؛ بلکه با دقت زندگی کنیم و از تجربه‌های مان درس بگیریم.

موضوع دیگری که جالب است رابطه انسان با هدف و مسیر زندگی‌اش است. گاهی ما آنقدر به رسیدن فکر می‌کنیم که فراموش می‌کنیم در مسیر، چه چیزهای یاد می‌گیریم. سانتیاگو با طی کردن راه طولانی و سختی‌های زیاد، به اهرام مصر رسید.  شروع به کندن آنجا کرد. دو راهزن مانع او شدند. سانتیاگو ماجرای خودش را تعریف کرد. یکی از راهزن‌ها گفت: «من هم خوابی دیدم که در اسپانیا در کلیسایی زیر درخت انجیر، گنجی نهفته است. اما او خواب بود. اینها حقیقت ندارند. فقط وقت تلف کردن است.» سانتیاگو متوجه حرف‌های راهزن شد. دید راهزن درباره همان جایی صحبت می‌کند که خودش داستانش را از آنجا شروع کرده بود.

سانتیاگو در طول سفرش نه تنها گنجی را که در خواب دیده بود پیدا می‌کند، بلکه خودش هم تغییر می‌کند. تجربه کسب می‌کند، آدم‌های مختلف را می‌شناسد و خودش را بهتر می‌فهمد.

پس شاید گنج واقعی چیزی نباشد که در پایان مسیر پیدا می‌کنیم؛ بلکه انسانی که در طول مسیر به آن تبدیل می‌شویم است.

از طرف دیگر، نباید به خاطر ترس از دست دادن، از رشد کردن دست بکشیم. گاهی انسان بین زندگی امن و زندگی که واقعا می‌خواهد قرار می‌گیرد. انتخاب همیشه آسان نیست. اما اگر هیچ وقت قدمی به سمت آرزوهای‌مان برنداریم، شاید سال‌ها بعد، بیشتر از شکست، از تلاش نکردن خود پشیمان شویم.

بعد از تمام کردن کتاب، آن را بستم و به زندگی خودم از نگاه همین کتاب نگاه کردم. از خودم پرسیدم چه نشانه‌هایی در زندگی داشته‌ام که شاید متوجه‌شان نشدم؟

وقتی گذشته‌ام را مرور کردم، دیدم اتفاق‌ها، آدم‌ها،فرصت‌ها و حتی بعضی سختی‌ها مرا به جایی رسانده‌اند که امروز در آن استم. از خودم پرسیدم آیا در مسیر درست زندگی‌ام قرار دارم؟ و جوابم (بلی) بود. فهمیدم شاید بعضی اتفاق‌ها را همان زمان درک نکرده باشم اما بعدها معنای آن را فهمیده‌ام. این کتاب یاد می‌دهد که نباید به دلیل ترس، در جای امن خود بمانیم. شاید شکست بخوریم. اما می‌توانیم دوباره بلند شویم. زندگی فقط رسیدن به مقصد نیست بلکه یاد گرفتن، رشد کردن و شناختن خود در مسیر است. پس اگر آرزویی داریم، منتظر زمان مناسب نمانیم. باید قدم اول را برداریم.

به یاد داشته باشید همیشه به ندای قلب‌تان گوش بسپارید چون هر جا که قلب تان باشد، گنج در همان جا خواهد بود. وقتی چیزی را از اعماق قلب تان بخواهید و آرزو کنید، سراسر کیهان به خاطر تحقق بخشیدن آن  همدست‌تان می‌شوند.
Yalda Attar

یلدا عطار

• نویسنده

.

۱ بازدید ۰ نظرات

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک می‌گذارد!