بسیاری از تاریخ های سال میآیند. و میروند. بیآنکه ردی از آنها در حافظه زمان باقی باشد. آنها تنها اعدادی خشک در میان ورقهای تقویم هستند، اما در جغرافیای پردرد ما برخی تاریخها شبیه به یک خط مرزی عمل میکنند. مرزی میان بودن و نبودن، میان داشتن و از دست دادن. برای من و هزاران دختر در سراسر این سرزمین ۱۵ آگست تنها یک روز در کتابهای تاریخ نیست. این روز همان روزی است که صفحهای تلخ سنگین از زندگی ما را رقم خورد. روزی که ناگهان و بی رحمانه به بهار زندگی ما هجوم آورد. و خاطرات نوجوانی و کودکیمان را با سایهای غم اندوه و ناباوری گره زدند. آن روز را به خوبی به یاد دارم، سرزمینی که تا دیروزش با تمام سختیها در تکاپوی ساختن و دویدن بود. متاسفانه ناگهانی رنگ دیگری به خود گرفت، رویاهایی که در دل فرزندان و عزیزان این خاک تازه جوانه زده بودند، ناگهان با دیواری از تاریکی روبهرو شدند.من در آن زمان هنوز در دنیای کودکی به سر میبردم. شاید سن و سالم به من اجازه نمیداد که ابعاد بزرگ و پیچیده سیاسی آن حادثه را درک کنم. اما قلب کودکانه من سنگینی آن هوا را به خوبی حس میکرد. فضایی که بوی بازی و رهایی نمیداد، بلکه بوی تعلیق و دلهره میداد. فراموش کردن آن روز غیرممکن است. صدای تفنگها و توپها در دوردست لرزهای بود که بر اندام آرزوهای ما میافتاد در چهرههای مردم دیگر خبری از امیدهای روزمره نبود.هر چه بود نگرانی بود. و سردرگمی نگاههای غمانگیز پدران و مادران را به یاد میآورم.که گویی در یک لحظه تمام آینده فرزندانشان را در غباری از تاریکی میدیدند. سکوتی عجیب و ترسناکی بر کوچههای کشورمان سنگینی میکرد ، سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود. و دقیقا در همان روز تلخترین تصویر زندگی ام نمایان شد، بسته شدن دروازههای مکاتب دخترانه آن روز فقط یک تغییر حکومت یا یک جابهجایی قدرت نبود. آن روز برای ما به معنای آغاز دورهای بود. که در آن دروازههای امید، روشنایی و دانایی یکی پس از دیگری به رویمان بسته شدند. مکتبی که خانه دوم ما بود جایی که در آن یاد میگرفتیم،چگونه جهان را زیباتر کنیم. اما افسوس! که به منطقهای ممنوعه تبدیل شد. صنفهای درسی که برای ما نماد رویایی آینده و پرواز بودند. در یک چشمبههمزدن به خاطرههایی دور دستنیافتنی و حسرتبرانگیز تبدیل شدند. ۱۵ آگست با قدمهای بیرحمانه اش، داراییهای معنوی ما را غارت کرد. از برخی از ما رویای آزادی دانشگاه و تحصیل را گرفت و از برخی دیگر اصلا فرصت کودکی کردن را ربود. کودکانی که باید با کتاب قلم بازی و کتاب قصه بزرگ میشدند. و قد میکشیدند. ناگهان در میانسالی زودهنگام سقوط کردند. دخترانی که تازه قلم در دست گرفتن آموخته بود و تا با واژهها، آبادی برای وطنشان بسازند با دیوارهایی بلند، صلب و ضخیم از محدودیتها مواجه شدند. اما من به عنوان کسی که این را مینویسم. و به عنوان دختری از تبار این خاک میخواهم.بگویم که ۱۵ آگست برای دختران افغانستان فقط داستان یک تقویم سیاه و روزی غمانگیز نیست. این روز نمادی از بالهای شکستهی پرندگانی است که آرزو داشتند.بلندتر و فراتر از هر آسمانی پرواز کنند. ما دخترانی بودیم و هستیم که رویاهای بزرگی در سر میپروراندیم دخترانی که میخواستند داکتر شوند، تا دردهای هموطنانشان را درمان کنند. نویسنده شوند، تا روایتگر رنجها و زیباییهای این مرزوبوم باشند. دانشمند شوند، و مایهی افتخار و تغییر برای فردای کشورشان باشند ما هرگز رویاهای کوچک نداشتیم. و دقیقا به همین دلیل ضربهای که خوردیم عمیق بود. با این حال این تمام داستان نیست، دختران افغانستان در پس این دروازههای بسته به قهرمانانی خاموش اما پرقدرت تبدیل شدند. آنان با وجود تمام دشواریها زنجیرهای ناامیدی را گسستند.و امید را در عمق وجود خود زنده نگه داشتند. آنها هرگز اجازه ندادند، که قفلهای بزرگ روی دروازهها شوق پرواز را از یادشان ببرد آنها خود را در چهاردیواری خانهها محدود نساختند. کتابهایشان را به دست فراموشی نسپردند و با وجود تمام خطرات هنوز در خلوت دلهای خود چراغ دانایی را روشن نگه داشتهاند، اگر امروز صنفهای درسی تاریک و خالی است، آشپزخانهها و اتاقهای کوچک خانهها به صنفهای مخفی ومکتب نور تبدیل شدهاند. این روز همچنین یادآور فرشتههای نگهبان ماست. یادآور مادرانی است. که با چشمانی اشکبار، برای آیندهی دخترانشان دعا کردند.و پدرانی که غصهی پنهان در گلویشان را قورت دادند چون آرزو داشتند دخترانشان آزادانه درس بخوانند قلههای موفقیت را یکی پس از دیگری طی کنند و مایهی سربلندی خانواده و جامعه شوند پدران و مادران ما شریکان این رنج بزرگ و حامیان این امید زنده هستند. و اما افغانستان سرزمینی شگفتانگیز است. دیاری که سالهای زیادی با درد جنگ آوارگی و رنج روبهرو بوده است.اما راز بزرگ این جغرافیا در این است که در میان تمام این تاریکیهای مطلق مردمش همیشه یاد گرفتهاند. که چگونه چراغ امید را برافراشته نگاه دارند.تاریخ واقعی افغانستان فقط از شکستها سقوطها و عقبنشینیها نوشته نشده. است تاریخ واقعی ما روایتی حماسی و ماندگار از مقاومت شجاعت و ایستادگی مردمی است، که در سختترین و گلآلودترین شرایط زندگی نیز تسلیم شدن را نپذیرفتهاند ما از نسل همان مردمی هستیم. که آموختهاند چگونه از میان خاکستر دوباره برخیزند. ۱۵ آگست شاید روزی باشد که بسیاری از رویاهای ما در آن زخمی، خونآلود و زمینگیر شدند. اما هرگز و هیچگاه نمیتواند. نقطه پایان رویاهای دختران افغانستان باشد. چرا؟چون رویاهایی که از ته قلب برمیخیزند. و با ریشه و وجود انسان گره میخورند با هیچ حکم محدودیت شکسته نخواهند شد. رویاهای ما، موجوداتی زنده هستند آنها نیرویی جادویی دارند که همیشه حتی در تاریکترین روزها، نیز راه خود را به سوی نور پیدا میکنند. در نهایت من امروز به ۱۵ آگست نگاه میکنم. و دیگر آن را تنها به عنوان روزی تاریک و شوم. به یاد نمیآورم من این روز را به عنوان یک آینه بزرگ میبینم روزی که به ما و به تمام جهان نشان دا. ارزش آزادی آموزش و دانایی چقدر حیاتی و دگرگونکننده است. این روز یادآور زخمهای عمیق ماست، اما در کنار آن گواهی محکم و بزرگ بر قدرت بیانتها و پنهان ما نیز هست. تا تاریکی نباشد ، قدرت نور دیده نمیشود و ۱۵ آگست همان تاریکی بود. که نور درون ما را آشکار کرد. چرا با این صراحت و اطمینان حرف میزنم.چون من هر روز قدرت دخترانی را میبینم. که با وجود هر چالشی هنوز محکم و استوار ایستادهاند.دخترانی که لبخند میزنن. مینویسند ،مطالعه میکنند، رویاهایشان را در آغوش میکشند.و هنوز با تمام وجود باور دارند که بله روزی قفل تمام این محدودیتها شکسته خواهد ش. ما به آینده بدهکاریم و این بالهای خسته روزی دوباره زیباتر و بلندتر از همیشه در آسمان آزاد وطن برای پرواز باز خواهند شد. طوفان هر چقدر هم طولانی باشد، آسمان همیشه سهم پرندگان باقی میماند.
۹ بازدید
۰ نظرات
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارد!