برجستهترین چیزی که امروز از آن تقریباً گذشته در ذهنم مانده، همان صدای پادکستی است که ساعت سه بعد از ظهر گوش میدادم. تا حالا شده خودت را از بالا تماشا کنی؟ انگار داری فیلمی تماشا میکنی که شخصیت اصلی داستان خودتی! در این وضع، ارتباطِ تو از فضاها و آدمها قطع میشود. فرض کن، در زیر درختی ایستادهای؛ همان که سال گذشته در همین ایام تابستان –وقتی که درختان سبز اند، سایهشان دلپذیر است و همهچیز زیباست–کاشته بودی. اما این زیبایی هیچ حسی در تو ایجاد نمیکند. حتی آنرا توصیف نمیتوانی! اگر مثل من عادت داشته باشی که لحظات را در ذهنت بنویسی، برایت سخت می شود. برای نوشتن آن حالت، کلمه کم میآوری و از این بابت رنج میبری. این تجربهی من است، ولی چگونه میتوان آنرا تحلیل کرد؟ وقتی تشویق شدم بیشتر به این وضعیت بیندیشم، وقتی بود که پادکست گوش می دادم و با مفاهیمی مثل مسخ واقعیت و مسخ حقیقت برخوردم. ضربههای روحی که طی این مدت خوردهام اگر به زوال عقل بیانجامد چه میشود؟ مدتها به همین سوال فکر کردم. تمام مباحث روان شناسی برای من جالب و خواندنی هستند؛ و به همان اندازه سوالبرانگیز و شکبرانگیز. داشتم با خودم جلسه درمانی روانکاوی برگذار میکردم؛ مثل قبلاً. بعد از آن، رفتم برای کارخانگی نظریه دکارت را پیرامون هویت نقد و نظر کردم. جالب است. به هویت فکر میکردم. مثل یک کودک، طوریکه انگار هیچ وقت به آن نیندیشیده باشم، یا اصلا پیشفرضی از این کلمه نداشته باشم. فکر کردم خیلی با یکی از موضوعاتی که «هاکان منگوچ» در کتاب موعد مقرر به آن میپرداخت، ربط داشت. نقاب ها و عناوینی که در جاهای مختلف به خودمان میگیریم، سرانجام به از خودبیگانگی میانجامد و از خود می پرسیم:« من چه کسی هستم؟» باقی روز با همین افکار کوچک و بزرگ، شک، تردید و پرسش و پرسش گذشت. تا اینکه ساعت نه شب به کلاس فلسفهام پیوستم؛ مثل همیشه با کمی ترس، کمی تردید و خیلی اضطراب. صفحه گوشی را که نگاه میکردم، قلبم مانند طبل میکوبید. انگشتم مایک را به سختی میتوانست بفشرد. تجربه میگفت این حس پایدار نیست و همین باعث شد شروع کنم. ادامه دوره گذشته را پیش میبردیم، و اینبار قرار بود خودمان دوره را پیش ببریم. ولی طبق انتظار من به آن مسیری که باید، نرفتیم. در بحث، عدهای فقط شنونده بودیم، و آن هدف جمعی (اشتراک همه اعضا) که در نظر داشتیم، به مشکل برخورد. این وضعیت خشم ما چهار نفری که از بحث دور بودیم را برانگیخت. تا اینکه استاد ما منحیث یکی از اعضا پیوست و شکایت های ما هم شروع شد. استاد هم مثل همیشه، مثل اسمشان خیلی برازنده وضعیت را روبهراه کرد. استاد هم این وضعیت را طبیعی میخواند. اینکه همدیگر را مقصر بدانیم و در خفا، پشت صفحه گوشی حرص بخوریم، آسانترین کار است! سکوتی حکم فرما بود. همه در سکوت به حرف های استاد که با لحن عادی و ماهر در بیان موضوع صحبت میکرد گوش میدادیم. من بعضاً با لبخندی از سر رضایت و دید تازهی که پیدا کرده بودم، پیش خودم حرفهایش را تایید میکردم. با خودم میاندیشیدم که واقعا به گفته ایشان خیلی میتوان از این تجربه آموخت؛ بدون تاختن به هم و دنبال مقصر بودن. اصلا مسوولیت من چی است؟ وقتی احساس میکنم جمعی که در آن هستم، مرا به حاشیه میراند چه باید کنم؟ اصلا چرا وقتی در جریان گفتگو نیستم، نمیگویم صبر کنید؟ چرا نمیگویم، بایستید! احساس مسوولیت و مسوولیتپذیری در قبال خود و جمع را به کلاس نویسندهگی هم تعمیم دادم. واقعا مسوولیت من در قبال جمع و خودم چیست؟ تصمیم گرفتم، نسبت به خودم و دیگران مسولیتپذیر باشم. از این به بعد، به تجربیاتم بیشتر توجه کنم. به جای اینکه برچسپ بدترین یا بهترین تجربه را به آن زد، باید نگاه کرد چه چیزی میشود از آن تجربه آموخت و چطور میتوان در آینده خود را سازماندهی کرد! بی انصافی ست اگر سپاسگزار آدم های نباشیم که به ما میآموزند یاد بگیریم دنبال مقصر نباشیم. از همه مهمتر، طوری این کار را میکنند، که نه کینهی در دل آدم بماند و نه خشمی نسبت به خود و دیگران. فقط کنجکاوی و یادگیری! پس از خدا ممنونم، که با این همه رنج، در کنار تردید و ترس، معنا نیز می بخشد! تا روز دیگر و یک دنیا تجربه!
۳ بازدید
۰ نظرات
توسط روبینا منور
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین کسی باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارد!